ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٣٦٥ - داستان قوم يونس
زندانى كه صاحب خود را برداشته و باطراف زمين گرداند كدام بود؟ حضرت در پاسخ فرمود: اى يهودى آن ماهيى بود كه يونس در شكمش محبوس بود، و آن ماهى به درياى قلزم رفت و از آنجا بدرياى مصر و سپس بدرياى طبرستان وارد شد تا بالآخره از دجله بيرون آمد.
عبد اللَّه بن مسعود گفته است: آن ماهى را ماهى ديگرى بلعيد و به قعر دريا برد و يونس چهل شب در شكم ماهى بود تا اينكه «در آن ظلمات (و تاريكيها) خدا را خوانده و گفت معبودى جز تو نيست منزهى تو و من از ستمكارانم ...» و خدا دعايش را مستجاب كرد و بماهى دستور داد تا او را در كنار دريا آورده بساحل انداخت، در آن وقت يونس ٧ در اثر ضعف و بيحالى چون جوجه بىبال و پرى بود كه در ساحل قرار گرفت، خداى تعالى كدوبنى براى وى برويانيد تا يونس از سايهاش استفاده كند، و بزى كوهى را نيز مأمور ساخت تا بنزد وى برود و آن حضرت از شير آن بز استفاده كند و بنوشد. چندى نگذشت كه آن كدوبن خشك شد و يونس براى آن گريست، خداى تعالى بدو وحى فرمود: تو براى خشك شدن درختى گريه ميكنى ولى براى صد هزار مردم يا بيشتر كه ميخواستى تا من آنها را هلاك كنم نمىگريى؟
يونس از آنجا برخاست و به پسركى برخورد كه گوسفند ميچرانيد. بدو فرمود:
تو كيستى؟ گفت: از قوم يونس پيغمبر هستم، بدو فرمود: چون بنزد مردم برگشتى بدانها بگو: من يونس را ديدار كردم.
پسرك بازگشت و جريان را بمردم گفت و خداوند نيز نيروى بدنى يونس را بوى باز گردانيد و بدين ترتيب دوباره بنزد قوم خود باز گشت.
و برخى گفتهاند: بار دوم مأمور تبليغ مردم ديگرى غير از مردم خويش گرديد
.