ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٣٦٤ - داستان قوم يونس
بدرگاه خدا رو آورده و بدو پناه ببريد شايد خداوند بشما رحم كند و عذاب را از شما دور سازد، و براى اينكار همگى رو بصحرا نهاده و ميان زنان و كودكان و حيوانات ديگر را با مادرهاشان جدايى افكنده همه را از هم جدا و دور سازيد، آن گاه بگريه و دعا مشغول شويد.
مردم چنين كردند و خداوند عذاب را كه بر آنان فرود آمده و نزديكشان شده بود از آنها دور ساخت.
از آن سو يونس پيغمبر هم چنان خشمناك از شهر بيرون رفت تا بكنار دريا رسيد، در آنجا كشتيى را مشاهده كرد كه مسافران در آن سوار شده و ميخواهند حركت كنند يونس از آنها خواست تا او را نيز در آن كشتى سوار كنند و آنان نيز پذيرفتند، و چون بوسط دريا رسيدند خداى تعالى ماهى بزرگى را مأمور ساخت تا سر راه كشتى آنها را بگيرد، آنها كه چنان ديدند ميان خود قرعه زدند و قرعه بنام يونس افتاد. از اينرو يونس را از كشتى بيرون آورده بدريا انداختند و ماهى مزبور نيز يونس را در كام خود بلعيد، و به زير آب رفت.
و برخى گويند: كشتيبانان گفتند: ما قرعه ميزنيم و قرعه بنام هر كس اصابت كرد او را بدريا مىافكنيم زيرا در اينجا بندهاى فرارى و نافرمان هست كه اين اتفاق براى ما پيش آمده! و چون قرعه زدند بنام يونس در آمد و هفت بار اينكار را تكرار كردند و هر هفت مرتبه قرعه بنام يونس اصابت كرد، در اينوقت يونس برخاسته و گفت:
آن بنده فرارى من هستم و بدنبال اين سخن خود را در آب انداخت و ماهى او را بلعيد، خداى سبحان بآن ماهى وحى فرمود: مبادا بمويى از بدن او آزار برسانى (تا چه رسد كه او را بخورى) زيرا من شكم تو را زندان يونس قرار دادم و او را خوراك تو نكردهام.
سه روز بدين منوال يونس در شكم ماهى بود، و برخى هفت روز گفتهاند و ديگرى مدت توقف آن حضرت را در شكم ماهى چهل روز ذكر كردهاند.
و در حديث است كه مردى يهودى از امير المؤمنين ٧ پرسيد: آن