ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ١٤١ - شأن نزول
عليه و آله- در دست عمار بود، و حذيفه از پشت سر، آن مركب را ميراند، حضرت رو بحذيفة كرد و فرمود: آنها را شناختى؟ عرضكرد: نه يا رسول اللَّه هيچيك از آنها را نشناختم، حضرت يك يك نام آنها را برد، حذيفة گفت: پس چرا آنان را بقتل نمى- رسانى؟ فرمود: خوش ندارم كه عرب بگويند: محمد چون بر اصحاب خود مسلط شد شروع بقتل آنان كرد! و مانند همين حديث از امام باقر ٧ روايت شده جز آنكه در روايت آن حضرت چنين است: كه آنها درباره قتل آن حضرت مشورت كردند، و با هم گفتند اگر محمد از تصميم ما با خبر شد بدو مىگوييم: ما بشوخى سخن ميكرديم، و اگر خبر دار نشد كه او را بقتل ميرسانيم.
و حسن و قتادة گفتهاند: جريان بدين قرار بود كه گروهى از منافقان در غزوه تبوك گفتند: اين مرد چنين پندارد كه قصرهاى شام و قلعههاى آن را خواهد گرفت! اوه! چه آرزوى دور و درازى! خداى تعالى سخن آنها را باطلاع آن حضرت رسانيد، حضرت دستور داد لشگر توقف كنند پس آنها را خواست و بدانها فرمود: شما چنين و چنان گفتهايد! در پاسخ گفتند: اى پيغمبر خدا ما بشوخى سخن ميرانديم و براى اثبات گفته خود سوگند خوردند، در اينجا بود كه اين آيه نازل شد:(وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ ...) تا آخر آيه.
و از كلبى و على بن ابراهيم و ابى حمزة نقل شده كه گفتهاند: در مراجعت آن حضرت از غزوه تبوك سه نفر يا چهار نفر بودند كه اينها تمسخر و خنده ميكردند و يكى از آنها ميخنديد ولى سخن نميگفت، تا اينكه جبرئيل بر آن حضرت نازل شده و جريان را خبر داد، رسول خدا- ٦- عمار را خواسته بدو فرمود: اين چند تن مرا و قرآن را مسخره ميكنند، و اين جريان را جبرئيل بمن خبر داده، و اگر از آنها بپرسى كه چه ميگفتند؟ گويند: سخن از راه سفر و سوارگان بميان بود! عمار بنزد آنها آمده گفت: چرا ميخنديد؟ گفتند: سخن را از راه سفر و سوارگان بود! عمار گفت: خدا و رسولش راست گفتند، خدايتان بسوزاند كه سوختيد! آنان كه اين سخن را شنيدند