زينهار از تکبر - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٦ - مناسبت خطبه
حتى گاهى سركشى انسان به اينجا مىرسد كه خود را خداى مردم، آن هم برترين خدايان مىنامد چون مشركان خدايان متعدد مىپرستيدند ـ و بنده طغيانگرى چون فرعون نداىِ «أَنَا رَبُّكُمُ الأَْعْلى؛ من پروردگار بزرگ شما هستم»[١] سر مىدهد.
آرى، انسان هنگامى كه به خيال خود قدرتى به هم زد و احساس بىنيازى كرد، در دلش ادعاى خدايى پديد مىآيد.
خداوند تعالى ريشه طغيانگرى را همين «احساس بىنيازى» كه خود حاكى از تكبر استـ مىداند:
كَلاّ إِنَّ الإِْنْسانَ لَيَطْغى * أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى.[٢]
كسى كه در اثر حماقت و نادانى خود را بزرگ يافت، تصور مىكند از او بزرگترى نيست؛ از اين رو خويش را برتر از همگان و خالى از اشتباه دانسته و به آراى همه بزرگان به ديد انتقادى مىنگرد. يا به امورى مثل «اطاعت مردم از وى» كه آن هم عطاى خداست، فريب خورده و مىپندارد كسى شده است و از اينكه با يك امضاى او شهرهايى بمباران و ويران گردد، لذت مىبرد.
چنين كسى در واقع چيزى را كه مخصوص خداى تعالى بوده، غصب كرده است. انسان در مقابل خدا چيزى ندارد تا بگويد بزرگ هستم يا كوچك. هر چه هست، مال اوست و هر كه هر چه دارد، از او دارد؛ از اين رو نمىتوان بادى به غبغب انداخت و خود را بزرگ دانست؛ ولى متأسفانه اين باد كه در احاديث هم به ما ياد دادهاند از آن به خداى تعالى پناه ببريم،[٣] در دماغ ما هست.
[١] نازعات (٧٩)، ٢٤. [٢] علق (٩٦)، ٦ و ٧. [٣] پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله): «أَعوذُ بِكَ مِنْ نَفْخَةِ الْكِبْرياء». بحارالانوار، ج ٧٣، ص ١٩٣٢ و المحجة البيضاء، ج ٦، ص ٢٢٩.