توحید - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٩
اتفاق نیست .
تا اینجا کجا حرف خداپرست را تأیید میکند ؟ میگوید : خداپرست میگوید
ناظم . اصلا تا همینجا اگر جلو بیاییم [ بگوییم ] ناظم چیست ؟ ناظم همان
خود علتها هستند ، چون این نظم جز همان نظم زنجیری چیز دیگری نیست .
معنای نظم این است که هر معلولی علتی دارد ، آن علت هم علتی دارد ، آن
علت هم علتی دارد . از مادی هم بپرسید میگوید یک چنین نظم زنجیری وجود
دارد ، خدا چه ؟ میگوید اصلا به خدا احتیاجی نیست ، اصلا در اینجا فرض
خدا دیگر جا ندارد . ناظم چیست ؟ میگوید ناظم خود همین علت و
معلولهاست . دیگر اینجا اگر خدا را به عنوان یک ناظمی ماورای این علتها
بخواهیم حساب کنیم جا برایش باقی نمیماند ، یعنی تا این مقدار بیانی که
ما میکنیم دیگر جایی برای خدا به عنوان یک ناظم جدا از این اشیاء یعنی
ماوراء این اشیاء نیست ، مگر اینکه بگوییم مقصود از خدا خود همین علت و
معلولهاست یعنی بگوییم چون طبیعت و ماورای طبیعت دروغ است پس خدا [
یعنی ] طبیعت ، طبیعت هم یعنی خدا ، ناظم یعنی همین اجزاء طبیعت .
چنین چیزی است ؟ خداپرست که چنین حرفی را نمیزند . بعد میگوید :
" قرآن هم غیر از این چیزی نمیگوید [١] ، بلکه خدا را به عنوان کسی
معرفی مینماید که زمین و آسمانها را سرشته است ، شب و روز را در پی
یکدیگر میآورد [٢] ، دانه و درخت را میشکافد ، جسم مرده را تبدیل به
وجود زنده و زنده را منقلب به مرده میکند ، باران به زمین میرساند . در
واقع تمام حرکات و اطوار طبیعت را که مشرکین به خدایان یا به منبعهای
مختلف نسبت میدادند ، قرآن مربوط و ناشی از یک جا میگیرد " .
خوب آنجا کجاست ؟ آنجا مقصود همان علتهای فاعلی است ؟ یا قرآن در
اینها میخواهد نظم غایی را بیان کند ؟ قرآن میخواهد بگوید اگر طبیعت رها
بود و به خود واگذار میبود ، همین نظام علت و معلولی ، همین نظام فاعلی
اگر به خود واگذار میبود و تحت اراده و تدبیر دیگری نمیبود ، این نظام
به این شکلی که امروز میبینید وجود نداشت . نه این است که قرآن هم فقط
میگوید هر چیزی علتی دارد ، آن علت هم
[١] همان نظم علت و معلول را نشان میدهد . [٢] [ خدا ] برای اینها علت است .