توحید - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٠
چون دزدی از خانه او یک خاطره آینده است ، در این زمینه البته خوابها خیلی زیاد است ، من یک جریانش را خودم در عمرم دیدهام ، این را هم برایتان نقل میکنم ، بعد ممکن است هر کسی جریانی داشته باشد که بخواهد نقل کند . خانم من یک استعداد عجیبی دارد ( خیلی زنها اینطور هستند ) ، گاهی خوابهای عجیبی میبیند که من هم خودم هر چه شکاکی کنم ، آخر نمیتوانم چیزی بگویم . چهار سال پیش در سال اولی که من در مسجد هدایت میرفتم نماز میخواندم ، یک روز به من گفت که به نظرم امروز دیگر شما را به مسجد راه ندهند . گفت : من خواب دیدم که سازمان امنیت در مسجد هدایت را بسته است . من وقتی سوار ماشین شدم و رفتم ، به کلی [ این جریان را ] فراموش کرده بودم . با تاکسی آمدم ، تا پیاده شدم رفتم در همان راهرو ، دیدم دو سه نفر دارند برمیگردند . گفتم : موضوع چیست ؟ گفتند : در مسجد را دیشب بستهاند . در همان سال یک جریان دیگری که خیلی عجیب بود [ اتفاق افتاد ] . یکی از اقوام نزدیک خانم من رفت اروپا و میخواست اصلا آنجا بماند و تحصیلاتش را ادامه بدهد . هفت هشت ماه آنجا بود ، برگشت و آمد . جوان متدینی است ، گفت : من احساس کردم که اگر آنجا بروم ، باید زن داشته باشم والا اخلاقم فاسد میشود . بعد یک جریانی را از خودش نقل کرد که معلوم شد در آنجا در یک مهمانخانهای که یک روز مریض بوده ، با یک دختر مسیحی آشنا شده است . گفت : من آنجا نشسته بودم ، یک دخترکی آمد و گفت : شما مثل اینکه حالتان خوش نیست . اهل کجا هستید و تحصیلاتتان چیست ؟ و بعد هم وقتی خواستم بلند شوم بیایم گفت : شما چون بیمار هستید ، اجازه بدهید من بیایم شما را برسانم . آمد و مرا رساند و آنجا را که یاد گرفت ، دیگر گاهی اوقات میآمد و از من خبر میگرفت . وقتی فهمید من مذهبی هستم بیشتر علاقهمند شد . معلوم شد خودشهم دانشجوی یکی از دانشکدههای الهی آنجاست . گفت : پدر و مادر من اهل سوئدند ، نسبت به مذهب خیلی بیقید و بیعلاقه بودند . خود من خیلی به مذهب علاقهمند هستم . مسیحی خیلی متعصبی هم بود . این دختر از او خواستار ازدواج شده بود و او گفته بود چون تو جوان مذهبیای هستی ، حاضرم با تو ازدواج کنم ولی اگر بخواهی ازدواج کنی باید مسلمان بشوی . گفته بود نه ، من مسلمان نمیشوم ، چون مسیحی خیلی متعصبی بود و خواسته بود او را ببرد نزد پدر و مادرش که او نرفته بود . او دیگر آمد ایران ، اما دلش آنجا بود . آن دختر هم دلش اینجا بود ، مرتب