توحید - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠٣
بپرسید چرا هستی ؟ میگوید من خودم که نمیخواستم باشم ، یکی دیگر مرا هست کرد ، چون آن هست ، من مجبورم باشم . به آن هم که میگفتیم ، میگفت من میتوانستم نباشم ولی آن دیگری که هست ، من مجبورم که باشم . ما تا وقتی این نظام را قطع کنیم و ببریم ، هر جا که از کمرگاهش بگیریم ، جواب داریم . مثلا ما به این سه شیء میگوییم چرا هستند ؟ میگوید این بالا سر من هست ، من نمیتوانستم نباشم . اما اگر روی تمام این نظام یکجا دست بگذاریم ، بگوییم چرا تمام آن یکجا " نیست " نیست و چه دلیلی دارد که باید باشد ؟ [ بدون واجبالوجود بالذات جواب نداریم ] ، یعنی اگر تمام نظام عالم از ممکنات باشد ( ممکن است باشد ، ممکن است نباشد ) . پس چرا هست و چرا ضرورت دارد ؟ هستی و ضرورت و جبری بودن این نظام و اینکه هر چیزی که هست باید باشد و محال است که نباشد [ به این جهت است که ] یک ضرورت وجود بالذاتی در عالم هست ، واجبالوجود بالذاتی در عالم هست ، والا اگر تمام این نظام هستی ، همه اشیائی است که زبان حالشان در ذات خودشان این است که میگویند من میتوانم باشم میتوانم نباشم ، من که هستم به حکم خودم نیستم و من که ضرورت دارم به حکم خودم ضرورت ندارم ، دیگری به من داده ، دیگری هم [ همین را ] میگوید و . . . در این صورت برای این سؤال جواب پیدا نمیکنیم ، میگوییم تو نباش به اینکه علتت هم نباشد به اینکه علت علتت هم نباشد ، چرا تو " نیست " نیستی به اینکه نه علتت میبود و نه علت علتت و نه علت علت علتت و نه . . . ؟ چه محالی لازم میآمد ؟ پس ممکن بود که هیچ چیز نباشد ؟ بله ، ممکن بود هیچ چیز نباشد . پس چرا هست ؟ بنابراین تمام نظام ممکنات حکم ممکن واحد را پیدا میکند که باز متکی به واجبالوجود است . اگر از این راه وارد شویم ، احتیاجی نیست که ما آن براهین مخصوص باب تسلسل را اثبات کنیم ، بلکه همین که گفتیم ، با یکی از براهین باب تسلسل خیلی قریب المأخذ است ، و حتی لزومی ندارد وارد آن مطلبی شویم که قدری اثباتش مشکل است ( که علت و معلول باید با یکدیگر همزمان باشند ) ، فقط همین مقدار که وارد شویم ، با یک محاسبه فلسفی درک میکنیم که چون هستی و ضرورت در عالم هست ، واجبالو جود بالذات در عالم هست و تمام این هستیها متکی به واجبالوجود بالذاتاند .