توحید - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٣٨
شیطان در نقطهای ( قضیه مربوط به نجف است ) تعداد زیادی افسار همراه
خودش دارد ، ولی افسارها مختلف است ، بعضی از افسارها خیلی شل است ،
طناب بسیار ضعیفی را به صورت افسار درآورده است ، یکی دیگر افسار چرمی
، یکی دیگر زنجیری ، زنجیرهای مختلف و بعضی از زنجیرها خیلی کلفت است
. در میان اینها یک افسار خیلی کلفت و زنجیر قوی بود که خیلی جالب بود
. اول از شیطان پرسید : اینها چیست ؟ گفت : اینها افسارهایی است که به
کله بنیآدم میزنم و آنها را به طرف گناه میکشانم . آن افسار خیلی کلفت
نظر این شخص را جلب کرد ، گفت : آن برای کیست ؟ گفت : این برای یک
آدم خیلی گردن کلفتی است . گفت : کی ؟ گفت : شیخ انصاری . گفت : چطور
؟ گفت : اتفاقا دیشب زدم به کلهاش ، یک چند قدم آوردم ولی زد آن را
پاره کرد . گفت : حالا افسار ماها کجاست ؟ گفت : شما که افسار
نمیخواهید ، شما دنبال من هستید ! این افسار مال آنهایی است که دنبال من
نمیآیند . آن شخص صبح آمد خواب را برای شیخ انصاری نقل کرد .
مثل اینکه شبی بوده ، شیخ خیلی اضطرار پیدا میکند و پولی که بابت سهم
امام بوده و فردا بایستی تقسیم میکرده است ، به عنوان قرض از آن چیزی
برمیدارد ، میآید تا دم در ، ولی پشیمان میشود ، دوباره برمیگردد میگذارد
سرجایش . شیطان که گفته بود زنجیر را زدم به کلهاش و او را چند قدم
آوردم ولی بعد پاره کرد و رفت ، قضیه این بوده است [١] .
[١] شیخ در منتها درجه زهد زندگی میکرده و واقعا این مرد از عجایب روزگار بوده است . اولا در همان رشته خودش که فقه و اصول است یک محقق فوقالعادهای است ، یعنی نظیر بوعلی سینا در عصر و زمان خودش که در طب و فلسفه نسبت به دیگران برتری داشته است ، او هم نسبت به عصر خودش همین طور است . در منتهای پاکی و زهد و تقوا هم زندگی کرده ، که وقتی مرده است تمام هستی و زندگی و دارایی او را که سنجیدهاند ، هفده تومان بیشتر نشد . زندگی او تاریخچههای عجیبی دارد و بسیار مرد عاقل فهمیده باهوشی بوده است . شیخ هرگز در وجوهات تصرف نمیکرده است . دخترش میرفت مکتب پسر نداشت ، دوتا دختر داشت ، این " سبط " ها از اولاد او هستند خیلی گریه کرد و گفت : در مکتب هر جا میروم ، بچههای دیگران وضع بهتری دارند و من غذا و لباسهایم خوب نیست و از این حرفها . شیخ خیلی متأثر شد . زنش گفت : آخر این همه سختی دادن که درست نیست ، چرا این قدر به ما سختی میدهی ؟ شیخ گریه کرد و گفت : والله من دلم میسوزد ، نمیخواهم اینطور باشد ، ولی میدانی این وجوهات چیست ؟ ( زنش داشت رخت میشست ، عمامه شیخ را میشست ) مثل این وجوهات برای ما که میخوریم ، مثل آبهای این تشت است ، یک آدم اگر خیلی تشنه باشد و از تشنگی بخواهد بمیرد ، اگر بخواهد برای رفع تشنگی از این آبها بخورد چقدر میخورد ؟ همینقدر میخورد که نمیرد . ما از خودمان که چیزی >