توحید - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠
عالم نیست ، ذاتش بر همه اشیاء احاطه دارد و او با همه اشیاء هست ( « فاینما تولوا فثم وجه الله ») . یک مثال دیگری هم اینجا عرض کنیم برای اینکه همین طرح مسأله کاملا روشن شود . مثال خوبی است : فرض کنید شما درجایی ایستادهاید و روبروی خودتان را نگاه میکنید میبینید افرادی ، اشخاصی ، ماشینهایی ازجلوی شما دارند عبور میکنند و میروند . صد درصد دارید آن را میبینید ( البته مثال است ، حال شما در جهات مثال خدشه نکنید ) . در ابتدا هم که نگاه میکنید ، اینها را اشخاص میپندارید یعنی خیال میکنید در این جهت روبروی شما یک خیابانی هست ، یک بازاری هست ، افرادی هم در همانجا هستند دارند حرکت میکنند و میروند . یک کسی پیدا میشود میگوید آقا اینهایی که شما داری میبینی نمیگویم غلط میبینی ، واقعا داری میبینی ، واقعا هم اشخاصی میروند که تو میبینی اما اینهایی که تو میبینی یک سلسله صورتهایی است که حقیقتش در پشت سر تو قرار گرفته ، یعنی در مقابل تو آینهای است ، تو آینه را نمیبینی ، آن یک آینه بزرگ و صافی است ، تو اینجا ایستادهای و به پشت سر خودت توجه نداری ، از روبرویت میبینی خیابانی و ماشینی و آدمهایی دارند میروند ، خیال میکنی آنجا خیابان است ، اصل این پشت سر است . این همان مثلی است که افلاطون ذکر کرده . فرض میکند یک عده افرادی را که در یک غار زندگی میکنند . میگوید یک افرادی را ما فرض میکنیم که از اول عمرشان در یک غار بزرگ شدهاند ولی ترتیبشان را این جور قرار دادهاند که پشت اینها به بیرون غار است و رویشان به طرف عقب غار و در جلوی روی آنها هم یک دیواری هست . از مقابل در غار اشیائی و افرادی میآیند میگذرند ، گاهی انسانهایی عبور میکنند ، گاهی حیوانهایی عبور میکنند . سایه اینها در آن دیوار روبرو میافتد . اینها هم آنها را نگاه میکنند و چون از اول آن حقایق را ندیدهاند مسلم این سایهها را حقیقت اصلی فرض میکنند ، تا بعد که متوجه میشوند پشتشان به در غار است و اینجا یک آدمهایی عبور میکنند و این سایهها حقیقت است ، نه اینکه حقیقت نیست ، اما حقیقتی است که ظل حقیقت دیگر است ، سایه حقیقت دیگر است . میگوید افرادی که این دنیا و حقایق این دنیا را میبینند ابتدا اینها را اصل میپندارند ولی بعد که به قول او افراد با عالم " مثل " آشنا شدند میفهمند که این افراد سایههای آن مثالها هستند ، حقیقت اینها در جای دیگر است .