توحید - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٨
باشد ، میتواند جفت باشد . اینها یک مفاهیم خیلی واضحی است که نفس تصور آنها برای ما اشکالی ندارد . هم هستی و نیستی ، هم ضرورت و امتناع و امکان از چیزهایی است که هیچوقت بشر از خودش طرد نکرده و طرد هم نخواهد کرد ، بلکه اساس تمام علوم برپایه همین مفاهیم و معانی است . امروز که شما میگویید " قوانین جبری " یا میگویید " اجتناب ناپذیر " ، این " اجتناب ناپذیر " همان ضرورت است . نقطه مقابل آن را هم میگویید " غیرممکن " که همان محال بودن است . اینکه این مفاهیم از کجا در ذهن بشر پیدا شده مسألهای است ، چون انسان " وجوب " را هیچ وقت با چشم نمیتواند ببیند ، " امتناع " را هم با چشم نمیتواند ببیند و نه با هیچ حسی ، اینها مفاهیم معقول هستند ولی محسوس نیستند . حال که ما این پنج مفهوم را دانستیم : وجود و عدم از یک طرف ، و ضرورت و امکان وامتناع از طرف دیگر ، حرف معروف ابنسینا این است ، میگوید موجودات [ یعنی ] آنهایی که هستند ، مسلم محال نیستند ، چون اگر محال بودند که نبودند ( بودنشان دلیل بر این است که محال نیستند ) . پس اینها که هستند ، یکی از دو شق دیگر را دارند : یا ممکنالوجودند یا واجبالوجود . آیا به حسب احتمال عقلی از این دو شق خارجاند ؟ در اینکه در عالم اشیائی هست که بحثی نیست . آنچه که در عالم هست ، مسلم یا ممکنالوجود است یا واجبالوجود ، چون ممتنعالوجود نمیتواند باشد . اینجا ما چشمهایمان را میبندیم و تمام هستی را زیر نظر میگیریم و نمیدانیم آنچه که در عالم هست واجبالوجود است یا ممکنالو جود ، اگر در میان آنچه که در عالم هست ، واجبالوجود هست ( یک شق مطلب ) فهوالمطلوب ، اگر نه ، آنچه هست ممکنالوجود است . میگوید ممکنالوجود باید به واجبالوجود منتهی شود ، اگر با آن ممکن واجبالوجود نباشد ، ممکنالوجودی هم نیست ، چرا ؟ چون ممکنالوجود یعنی آن چیزی که در ذاتش ، هم میتواند باشد هم میتواند نباشد ، پس خود ذاتش - به تعبیر امروزی - نسبت به هستی بیتفاوت است ، چون اگر ما ذات او را در نظر بگیریم ، هستی برایش نه ضرورت دارد نه امتناع ( میتواند باشد ، میتواند نباشد ) . پس بودن او به حکم علتی است و آن علت است که وجود را به او داده است والا اگر وجود ذاتی او باشد ، ممکنالوجود نمیشود ، واجبالوجود است ، همینقدر که وجود برای او ذاتی نیست و شما فرض کردید که او ممکنالوجود است ( یعنی وجود داشتن برای او به