بیست گفتار - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨١
اجازه نمیداد جمعی به عنوان اسکورت او را همراهی کنند ، آن روز نیز ساده و تنها رفته بود . هنگام برگشتن با یکنفر کتابی یعنی یک نفر مسیحی یا یهودی یا زردشتی در راه مصادف شد . آن مرد علی را نمیشناخت . مقصد یکدیگر را پرسیدند ، معلوم شد مقدار زیادی از راهشان مشترک است . توافق کردند که با هم طی مسافت کنند . صحبت کنان راه را طی کردند تا رسیدند به سر دوراهی که راه کوفه را از مقصدی که آن مرد کتابی داشت جدا میکرد . آن مرد به راه خود رفت . علی ( ع ) شاهراه را که به کوفه میرفت رها کرد و از همان را که همسفرش رفت آهنگ رفتن کرد . او گفت : مگر تو نگفتی من به کوفه میروم ؟ فرمود : چرا . گفت : پس چرا از آن راه نمیروی ؟ فرمود : پیغمبر ما فرموده است که هرگاه دو نفر باهم مسافرت کنند و از مصاحبت هم بهرهمند شوند " حقی " برعهده یکدیگر پیدا میکنند ، بنابراین چون من از وجود تو در این سفر بهرهمند شدم تو به گردن من " حق " پیدا کردهای ، من میخواهم به خاطر این حق ، تو را مقداری مشایعت کنم . آن مرد به فکر عمیقی فرو رفت ، سر برآورد و گفت : علت اینکه اسلام با این سرعت رواج گرفت و توسعه یافت ، اخلاق بزرگوارانه پیغمبر شما بود . آن مرد در آن وقت علی را نمیشناخت ، تا یک روز به کوفه آمد و امیرالمؤمنین را در مسند خلافت دید ، متوجه شد که همسفر آن روز او علی بن ابی طالب خلیفه وقت بوده است ، بی درنگ مسلمان شد و در زمره اصحاب آنحضرت درآمد .