بیست گفتار - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٦٤
خود حقیقت ، و اگر خود اشخاص را ببینند آن وقت میفهمند . غرض بیان آن فکر افلاطون نیست ، غرض بیان این جهت است که ساختمان عادی و طبیعی انسان طوری است که اشیاء را از راه مقایسه باهم و مقایسه با نقطه مقابلشان میشناسد و اگر نقطه مقابل نباشد ، نمی تواند آنها را بشناسد ولو در کمال ظهور بوده باشند . مثال نور و ظلمت ، علم و جهل ، قدرت و عجز ، و شخص و سایه را برای این ذکر کردم ، همین طور است خیر و شر ، حرکت و سکون ، حدوث و قدم ، فنا و ابدیت . همان طوری که اشاره کردم این مطلب مربوط به ساختمان فهم و ادراک ماست - ما این طور هستیم که معمولا تا نقطه مقابل چیزی را نبینیم از وجود آن چیز با خبر نمیشویم - نه مربوط به شیء مورد شناسایی ما . پس اگر فرض کنیم همین نور حسی هیچگاه افول نمی داشت ، هیچ حجابی و سدی هم مانع او نمی شد ، درون یک خانه در بسته هم مثل بیرون روشن بود ، روشنایی مطلق و یکنواخت همه عالم را فرا میگرفت ، آن وقت اگر یک نفر پیدا میشد و میگفت همه عالم را نور فرا گرفته و شما هر چیز را که میبینید به وسیله او میبینید و اگر او نباشد شما هیچ چیز را نمی بینید ، البته برای ما که غرق در نور بودیم باور کردنش مشکل بود .
ماهی و آب
مثل معروفی است که ماهی ای که هیچ وقت از آب بیرون نیامده بود و غیر آب چیزی ندیده بود ، به فکر افتاد که این آب که