بیست گفتار - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٩
شاهک و یکی برای عباس بن محمد فرستاد و محرمانه دستور داد مسرور تحقیق کند ، اگر موسی بن جعفر ( ع ) در خانه فضل در رفاه است مقدمات یک تازیانه زدن به فضل را فراهم کنند . همین کار شد و فضل بن یحیی تازیانه خورد . مسرور جریان را به وسیله نامه از بغداد به رقه به اطلاع هارون رساند . هارون دستور داد که امام را از فضل بن یحیی تحویل بگیرند و به سندی بن شاهک که مردی غیر مسلمان و فوق العاده قسی و ستمگر بود تحویل بدهند . ضمنا یک روز در رقه در یک مجمع عمومی خطاب به مردم گفت که فضل بن یحیی امر مرا مخالفت کرد و من او را لعن میکنم ، شما هم لعن کنید . آن مردم بی اراده و شخصیت فقط به خاطر خوشایند هارون ، فضل بن یحیی را لعن کردند . خبر این قضیه که به یحیی به خالد برمکی پدر فضل بن یحیی رسید ، سوار شد و به رقه رفت و از طرف پسرش معذرت خواست و هارون هم قبول کرد ، تا آخر داستان که بالاخره حضرت در زندان سندی مسموم و شهید شد .
آمدن مأمور به احوالپرسی امام ( ع )
در زندان سندی بن شاهک یک روز هارون مأموری را فرستاد که از احوال حضرت کسب اطلاع کند . خود سندی هم به همراه مأمور وارد زندان شد . وقتی که مأمور وارد شد امام از او سؤال کرد : چه کاری داری ؟ گفت : خلیفه مرا فرستاد تا احوالی از تو بپرسم . فرمود : از طرف من به او بگو هر روز که از این روزهای سخت بر من میگذرد یکی از روزهای خوشی تو هم سپری میشود ، تا آن روزی برسد که من و تو در یک جا به هم برسیم ، آنجا که اهل