بیست گفتار - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٨
ذهنشان متوجه راه کوفه بشود . یک سال در زندان بصره بود . هارون دستور داد به عیسی که کار موسی بن جعفر ( ع ) را در زندان تمام کن . او حاضر نشد در خون امام شرکت کند ، در جواب نوشت من در این مدت یک سال از این مرد جز عبادت چیزی ندیدهام ، از عبادت خسته نمی شود . کسانی را مأمور کردهام که به دعاهایش گوش کنند که آیا به تو یا من نفرین میکند ؟ به من اطلاع رسید که اصلا متوجه این چیزها نیست ، جز طلب رحمت و مغفرت از خدا برای خودش چیزی بر زبان نمی آورد . من حاضر به شرکت در خون همچون کسی نیستم و حاضر هم نیستم بیش از این او را در زندان نگه دارم . یا او را از من تحویل بگیر یا خودم او را رها خواهم کرد . هارون دستور داد امام را از بصره به بغداد آوردند و در زندان فضل بن ربیع بردند . هارون از فضل بن ربیع تقاضای ریختن خون امام را کرد . او هم قبول نکرد . امام را از زندان او خارج کرد و به فضل بن یحیی برمکی تحویل داد و در نزد او زندانی کرد . فضل بن یحیی یکی از اطاقهای خانه خود را به آن حضرت اختصاص داد ، ضمنا دستور داد مواظب اعمال آن حضرت باشند . به او خبر دادند این مرد در همه شبانه روز کارش نماز و دعا و تلاوت قرآن است ، روزها غالبا روزه میگیرد و به چیزی جز عبادت توجه ندارد . فضل بن یحیی دستور داد مقام آن حضرت را محترم بشمارند و موجب آسایش امام را فراهم کنند . جاسوسان هارون قضیه را به هارون خبر دادند . هارون وقتی که این خبر را شنید در بغداد نبود ، در " رقه " بود . نامهای اعتراض آمیز به فضل نوشت و از او در خواست قتل امام را کرد . فضل حاضر نشد . هارون سخت متغیر شد و مسرور خادم مخصوص خود را با دو نامه یکی برای سندی بن