بیست گفتار - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٩
آن کس که از نیروی عقل و فهم و تدبیر بی نصیب است مانند ماشینی است که در شب تاریک در حرکت است و فاقد چراغ و راهنماست . گاهی میان این دو کانون توافق و هماهنگی حاصل میشود ، چیزی را دل میپسندد و عقل هم خوبی آن را تصدیق و اعتراف میکند . در این گونه موارد انسان دچار اشکال و محظوری نمی شود . ولی بسیار اتفاق میافتد که این توافق و هماهنگی حاصل نمی شود ، مثلا دل چیزی را میپسندد و شیفته و مایل میشود ولی عقل دوراندیش و حسابگر تصدیق و امضاء نمی کند ، و یا آنکه عقل خوبی چیزی را تصدیق میکند و گواهی میدهد ولی برای دل ناپسند و دشوار است . اینجاست که کشمکش و تنازع بین قلب و عقل در میگیرد و اینجاست که افراد با یکدیگر مختلف میشوند : بعضی فرمان عقل را میپذیرند و بعضی دیگر فرمان دل را . مثال سادهای برای این کشمکش و تنازع ذکر میکنم : هر کسی به حکم غریزه به فرزند خود علاقمند است و احساسات محبت آمیزی نسبت به فرزند خود دارد و روی همین علاقه و محبت ، آسایش و راحتی فرزند خود را میخواهد ، تا حدی که به خودش رنج میدهد تا آسایش و راحتی فرزند خود را میخواهد ، تا حدی که به خودش رنج میدهد تا آسایش او را فراهم کند . پای تربیت این فرزند به میان میآید ، زیرا مطابق حسابی که عقل دارد تربیت هر اندازه هم که ملایم باشد خواه ناخواه مستلزم ناراحتیهایی برای بچه در ابتدا هست . گاهی باید پدر و مادر رنج فراق و دوری فرزند خود را تحمل کنند . بر دل گران است که رنج فراق فرزند را تحمل کند . اگر انسان بخواهد فرمان دل خود را بپذیرد باید از تربیت فرزند خود که یگانه وسیله سعادت آینده اوست صرف نظر کند ، و اگر بخواهد فرمان عقل