بیست گفتار - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٦٣
می شود که او هم موجودی است از موجودات عالم . و لهذا حیوان توجه به علم خود ندارد زیرا توجه به جهل خود ندارد . همچنین است سایه و شخص . اگر بشر همیشه سایه یک عده اشیاء را میدید نه خود آنها را و هیچگاه آن سایهها از نظرش محو نمی شد ، همان سایهها را اشخاص واقعی خیال میکرد ، ولی چون هم شخص را میبیند و هم سایه را ، میفهمد که این شخص است و آن سایه . افلاطون عقیده فلسفی معروفی دارد که به نام مثل افلاطون معروف است ، میگوید آنچه در این جهان است از انواع ، فرعی و ظلی است از اصلی و حقیقتی که در جهان دیگر است ، او حقیقت است و اینها پرتو ، او شخص است و اینها سایه . مردم خیال میکنند این سایهها حقیقت است . بعد مثلی میآورد ، میگوید فرض کنید یک عده مردم از اول عمر در غاری محبوس باشند و آنها را طوری در آن غار حبس کنند که روی آنها به طرف داخل غار و پشتشان به در غار باشد . آفتاب از بیرون غار به داخل بتابد و افرادی از جلوی آن غار عبور کنند و سایه آن افراد و اشخاص که از جلوی غار عبور میکنند به دیواری که در جلوی آن محبوسین است ، بیفتد . این محبوسین قهرا از بیرون بی خبرند و نمی دانند بیرونی هم هست زیرا از اول عمر در آنجا به همین صورت حبس بودهاند ، قهرا همان سایههایی را که در مقابل دیوار میبینند که در حرکت اند ، اشخاص واقعی میپندارند و نمی فهمند که اینها چیزی نیستند، صرفا نمایشهایی هستند از اشخاص و حقایقی که در بیرون است. بشر هم که در غار طبیعت محبوس است ، افراد و اشخاص این عالم را حقیقت می داند و نمی داند اینها ظل و سایه حقیقتاند نه