بیست گفتار - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٦١
کمال ظهور باشد . در حقیقت ، مقصود بیان یک نوع ضعف و نقصان در دستگاه فهم و ادراک بشری است که به طوری ساخته شده که تنها در صورتی قادر است اشیاء را درک کند که نقطه مقابل هم داشته باشند . مثلا نور و ظلمت ، این دو را بشر به مقایسه یکدیگر میشناسد . اگر همیشه جهان و هر نقطهای از جهان نورانی بود ، هیچگاه تاریک نمی شد ، یک نورانیت یکنواخت در همه نقطهها بود و ظلمت به هیچ وجه نبود ، انسان خود نور را هم نمیشناخت ، یعنی نمی توانست تصور کند که نوری هم در عالم هست ، نمی توانست بفهمد الان که همه چیز را میبیند به واسطه نور میبیند . نور از همه چیز ظاهرتر و روشن تر است ، عین ظهور است ، ولی ظهور او کافی نبود ، و این نقص از ماست نه از نور . اکنون که نور را درک میکنیم برای این است که نور زوال و افول دارد ، ظلمت و تاریکی پیدا میشود . به کمک آمدن ظلمت و افول نور میفهمیم که قبلا چیزی بود که به وسیله آن چیز همه چیز و همه جا را میدیدیم و اگر این نور افول و غروب نمیداشت هرگز مورد توجه و التفات ما واقع نمیشد . پس نور به کمک ضد خودش که ظلمت است معروف و شناخته شده ، و اگر هم سراسر ظلمت بود و نور نبود باز ظلمت شناخته نمیشد . همچنین اگر انسان در همه عمر به طور یکنواخت آوازی را بشنود مثلا صدای یک بوق لکوموتیو یکنواخت بلند باشد و بچهای در نزدیکی آن صدا بزرگ شود هرگز آن صدا را که همیشه به گوشش میخورد نمی شنود و حساسیت خود را نسبت به آن از دست میدهد . یکی از حکمای قدیم - ظاهرا فیثاغورس است - مدعی بود