بیست گفتار - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٥
به خدا قسم علی ژرف نظر و نیرومند بود ، به عدالت سخن میگفت و با قاطعیت فیصله میداد ، علم و حکمت از اطرافش میجوشید : از زرق و برق دنیا متنفر و با شب و تنهایی شب مأنوس بود ، زیاد اشک میریخت و بسیار فکر میکرد ، در خلوتها از نفس خود حساب میکشید و برگذشته دست ندامت میشود ، لباس کوتاه و زندگی فقیرانه را میپسندید ، در میان ما که بود مانند یکی از ما بود ، اگر چیزی از او میخواستیم میپذیرفت و اگر به حضورش میرفتیم ما را نزدیک خود میبرد و از فاصله نمیگرفت ، با این همه که هیچ به خودبندی نداشت آنقدر با هیبت بود که در حضورش جرأت تکلم نداشتیم و آنقدر عظمت داشت که چشمها را به طرفش بلند نمیکردیم ، وقتی که لبخند میزد دندانهایش مانند یک رشته مروارید به نظر میآمد ، اهل دیانت و تقوا را احترام میکرد و نسبت به بینوایان مهر میورزید ، نه نیرومند از او بیم ستم داشت و نه ناتوان از عدالتش نومید میشد . به خدا قسم یک شب به چشم خود دیدم که در محراب عبادت ایستاده بود در حالی که شب ، تاریکی خود را همه جا کشیده بود ، اشکهایش بر ریشش میغلطید ، مانند مار گزیده به خود میپیچید و مانند مصیبت دیدهها میگریست . الان مثل این است که آوازش را با گوشم میشنوم که میگفت : ای دنیا ! آیا متعرض من شدهای و به من رو آوردهای ؟ برو دیگری را بفریب وقت تو نرسیده است . ترا سه طلاقه کردهام و رجوعی در کار نیست . لذت تو ناچیز و اهمیت تو اندک است . آه آه از توشه اندک و سفر طولانی و انیس کم . سخن عدی که به اینجا رسید اشک معاویه سرازیر شد " فجعل ینشفهما بکمه " شروع کرد با آستین خود اشک خود را پاک کردن . آنگاه گفت : خداوند رحمت کند علی را ، همینطور بود که گفتی . اکنون بگو حالت تو در فراق او چگونه است ؟ گفت : مانند زنی که فرزندش را در دامنش سربریده باشند . معاویه گفت : آیا هیچ فراموشش میکنی ؟ و عدی گفت : مگر روزگار میگذارد فراموشش