بیست گفتار - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٩
این مرد با تعلیمات قرآن مباینت دارد . همان طوری که میرفت آهسته این
جمله از او شنیده شد : " والله ما بهذا نزل القرآن ، و لا بهذا ظهرت
نبوه محمد " ( به خدا که تعلیمات نازله در قرآن این نیست که زیاد بن
لبید گفت . پیغمبر برای چنین سخنانی مبعوث نشده است ) .
همان طور که جویبر میرفت و این سخنان را با خود زمزمه میکرد ، ذلفا
دختر زیاد این حرفها را شنید ، از پدرش پرسید قصه چه بوده ؟ زیاد عین
قضیه را نقل کرد . دخترک گفت : به خدا قسم که جویبر دروغ نمیگوید .
کاری نکن که جویبر برگردد پیش پیغمبر در حالی که جواب یأس شنیده باشد
. بفرست جویبر را برگردانند .
همین کار را کردند و جویبر را به خانه برگردانیدند . خودش شخصا رفت
حضور رسول اکرم و گفت : پدر و مادرم قربانت ! جویبر همچو پیغامی از
طرف تو آورد و آخر ما رسم نداریم جز به کفو و همشأن و هم طبقه خودمان
دختر بدهیم . فرمود : " « یا زیاد ، جویبر مؤمن و المؤمن کفو المؤمنة ،
و المسلم کفو المسلمة » " [١] ( زیاد ! جویبر مؤمن است و مرد مؤمن
کفو و همشأن زن مؤمنة است و مرد مسلمان کفو و همشأن زن مسلمان است ) .
با این خیالات مانع ازدواج دخترت نشو .
زیاد برگشت و قضایا را برای دخترش نقل کرد . ذلفا گفت : من باید
راضی باشم ، و چون پیغمبر او را فرستاده من راضیام . زیاد دست جویبر را
گرفت و به میان قوم خود برد و طبق سنت پیغمبر دختر خود را به این مرد
فقیر سیاه داد . چون جویبر خانه نداشت ، زیاد خودش خانهای با همه لوازم
برایش تهیه کرد و آراست ، به دخترش جهاز داد و او را با آن جهاز به
خانه شوهر فرستاد ، دو دست لباس هم
[١] کافی ، ج ٥ ، ص ٣٤٠ - . ٣٤١