آشنایی با قرآن 8 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٩٢
داده بود که بسابد و برای ناهار حاضر کند . او مشغول کشک سابیدن بود . کشکسابی هم که یک آهنگ مخصوصی دارد و انسان وقتی که در جایی باشد که یک آهنگ خوشی هم باشد خیالش بیشتر پرواز میکند ، مثلا کنار یک نهر باشد ، صدای یکنواخت این نهر را که میشنود خیالش شروع میکند به پرواز کردن ، زمین را به آسمان میزند و آسمان را به زمین . او پیش خودش در همان عالم خیال یک آینده سعادت بخشی را برای خودش تخیل میکرد ، به این صورت که شیخ بالاخره از کارش معزول میشود ، بعد من ترقی میکنم ، تا کمکم به آنجا رساند که خودش میشود شیخالاسلام اصفهان . شیخبهایی متوجه بود که او در عالم چه خیالی است ، با خود گفت ببینیم رشته خیال این به کجا میرسد . یک وقت رشته خیالش رسید به اینجا که پیش شاهعباس در مسند شیخالاسلامی بالاتر از همه نشسته است ، استادش شیخ بهایی از در وارد میشود ، حال چکار کند ؟ مسند را به او بدهد از نظر اینکه استادش و شیخالاسلام قبل بوده ، آنوقت خودش مسندی ندارد ، یا او را پایین دستش بنشاند و این درست نیست . در شش و پنج این حرفها بود که شیخ بهایی گفت : شیخ حسن کشکت را بساب . تا گفت : کشکت را بساب ، به خودش آمد . حال ، آدمیزاد در عالم خیال اینجور است . مخصوصا وقتی که انسان مثلا یک معامله زمین میکند ، بعد مرتب خیال میکند که این زمین ترقی میکند ، بعد چنین و چنان میکنم ، یا یک زراعت میکند : امسال زراعت ما اینجور محصول میدهد ، بعد اینطور و آنطور میکنم . بعضی از مفسرین گفتهاند " « قادرین » " در اینجا یعنی در حالی که