آشنایی با قرآن 8 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨١
حرفهایی میزنید ، مثلا با پیغمبر تندی میکنید و گاهی قهر میکنید . این کار
را نکن ، این کار برایت خطر دارد .
اما داستانی که او نقل کرده است این است که میگوید : من خانهای داشتم
در اوالی مدینه یعنی بالاشهر مدینه [١] . همسایهای داشتم و چون راه دور
بود ما نمیتوانستیم هر روز به مرکز مدینه و مسجد مدینه و خدمت پیغمبر
برویم . با آن همسایه نوبت گذاشته بودیم ، یک روز او میرفت ، تا غروب
در شهر بود و برمیگشت و تمام خبرها را برای من میگفت ، یک روز من
میآمدم و خبرها را به او میدادم . در آن ایام خبرهایی که به ما میرسید
خبرهای وحشتناکی از شمال بود ( یعنی از قسمت غسانیها که در سوریه فعلی
بودند ) [٢] . خبرهایی میرسید که غسانیها دارند مجهز میشوند ،
اسبهایشان را نعل میبندند و برای حمله به مدینه آماده میشوند . آنها خیلی
نیرومند بودند و شوخی نبود . مرتب خبرهای وحشتناک میرسید . یک روزی که
نوبت رفیق من بود ، من در خانه بودم ، یک وقت دیدم که در به شدت
کوبیده میشود . بچهها رفتند پشت در که کیست ؟ دیدم صدای رفیقم است
میگوید : در خانه است ،
[١] بالاشهر مدینه قسمت جنوب شرقی مدینه است ، آنجا که الان نخاوله هستند . مدینه باغ و باغستان داشته ، یعنی یک قسمت خود شهر بوده است ، که در ابتدا حصار هم داشته ، آن خیلی محدود و همان اطراف مسجدالنبی بوده است ، ولی مردم مدینه باغدار بودند و باغهای زیادی داشتند و خانههایی در باغها بود که آنها با خود شهر مدینه فاصله داشت . عمر خانهای در اوالی داشته است ، تقریبا در خارج شهر مدینه که با مدینه فاصله داشته است . [٢] بنیغسان سلسلهای بودند از ملوک عرب ولی تحتالحمایه رومیها که قبلا هم جنگ موته میان مسلمین و آنها واقع شد و جناب جعفربن ابیطالب در آنجا کشته شد . غزوه تبوک پیغمبر اکرم هم که در آن جنگی صورت نگرفت برای همینها بود . منطقه آنها تقریبا صد فرسخ با مدینه فاصله دارد .