آشنایی با قرآن 8 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٨٤
گیر ما میآید . این پدر میمیرد ، بچهها به اصطلاح روشنفکر میشوند ، میگویند : این چه کاری است : برویم زحمت بکشیم ، جان بکنیم ، موقعش که میشود عدهای به اینجا بیایند ، یک مقدار این ببر ، یک مقدار آن ببر . از طرفی اینجا شناختهشده است ، اگر به عادت همه ساله مردم بفهمند که چه روزی روز برداشت محصول و جمع کردن و چیدن است ، باز به اینجا میآیند . آمدند با یکدیگر تبانی کردند ، گفتند : به هیچ کس اطلاع ندهیم که ما چه روزی میخواهیم برویم محصول را بچینیم ، هنوز طلوع صبح نشده حرکت کنیم که در صبح بسیار زود ، ما روی محصول باشیم و تا وقتی که مردم خبر شوند ما تمام میوه را چیده باشیم . قرآن یک تعبیری دارد ، میفرماید : « و قال اوسطهم . در میان این برادران یک برادر بوده که معتدلتر بوده است ، یعنی معتدل فکر میکرده، مثل پدرش فکر میکرده است. او اینها را از این کار نهی کرده و گفته است این کار را نکنید ، مصلحت نیست ، خدا را فراموش نکنید، از خدا بترسید، مرتب خدا را به یاد اینها آورده است. ولی اینها به حرف او گوش نکردند . او هم از باب اینکه در اقلیت بوده اجبارا دنبال اینها آمده درحالی که فوقالعاده از عمل اینها ناراضی بوده است . همان شب که اینها برای فردا صبحش چنین تصمیمی داشتند ، قرآن همین قدر میگوید که " « فطاف علیها طائف من ربک »" ( طائف یعنی عبورکننده ) یک عبورکنندهای را خدا فرستاده بود . اما قرآن نمیگوید آن عبورکننده چه بود ، چه آفتی بود ، چه بلایی بود ، آیا از نوع انسان بودند یا نبودند . خلاصه یک بلای آسمانی بر این باغ فرود آمد که آنچه میوه داشت از بین برد ( بعد در تفسیر آیه میگوییم که خود باغ را از بین