آشنایی با قرآن 8 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥١
طبیب میگوید : تو به دلیل اینکه بیماری قند داری پس خربزه نخور ، این به دلیل زیانی است که خربزه به حال تو دارد . اگر بخوری به خود ستم کردهای، و الا به حال طبیب هیچ فرق نمیکند که تو بخوری یا نخوری . اوامر الهی از یک نظر عینا همینطور است . متکلمین اصطلاحی دارند ، میگویند : " ا لواجبات الشرعیه ا لطاف فی الواجبات العقلیه " یعنی چیزی را که شرع واجب کرده است یک لطف و یک راهنمایی است به چیزی که عقل آن را واجب میکند ، یعنی چیزی است که اگر خود عقل انسان هم آن را کشف کند واجب میکند . شارع راهنمایی میکند به چیزی که اگر عقل به آن برسد خود عقل هم کافی است . طبیب اگر به انسان میگوید : تو بیماری قند داری خربزه نخور ، این چیزی است که تو خودت هم اگر معلومات طبیب را میداشتی نمیخوردی ، یعنی عقل خودت هم حکم میکرد که نباید بخوری . ولی یک تفاوت میان امر خدا و امر طبیب هست و آن این است که طبیب فقط راهنماست و بس ، او دیگر مقام مطاعیت ندارد ، یعنی مریض مقامش نسبت به طبیب مقام عبد و مولی نیست . [ رابطه ] عبد و مولی حساب دیگری هم [ ایجاد میکند . فرض کنیم دستوری از طرف خدا هست که ] برای ما هیچگونه مصلحتی ندارد . البته چنین امری وجود ندارد ، ولی اگر ما فرض کنیم که خدا به ما امر کرده به چیزی که هیچگونه مصلحتی برای ما ندارد ، آیا باز عقل میگوید اطاعت امر خدا واجب است یا نه ؟ اگر طبیب به ما دستوری میداد که ما یقین داشتیم این دستور هیچ فایدهای به حال ما ندارد ما نباید عمل کنیم ، چون طبیب فقط راهنماست . اما اگر خدا امری کند و ما فرض کنیم که فرض امر