پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٩١ - ٤ ازدواج حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام
درباره داماد اول اتفاق افتاده بود درباره داماد دوّم نيز اتفاق افتاد. مردم متفرّق شده و جد من قيصر با حالتى غمناك و متأسف برخاست و داخل خانه زنان شد و پردهها فرو افتاد.
من در همان شب در خواب ديدم كه گويا مسيح و شمعون و عدهاى از حواريان در قصر جد من جمع شده و در آن تختى از نور نصب نمودهاند كه گويى از حيث بلندى جايى كه در آن نصب شده بود با آسمان رقابت مىكرد، و در همان مكانى نصب شده بود كه جد من آن تخت را نصب كرده بود. در اين هنگام حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و اله و داماد و وصى او و عدهاى از فرزندانش در اين مجلس داخل شدند. آنگاه مسيح برخاسته پيش رفت و با آن حضرت روبوسى نمود، سپس محمّد صلّى اللّه عليه و اله به او گفت: «اى روح اللّه، آمدهام تا از وصىّ تو شمعون دخترش مليكه را براى اين پسر خود خواستگارى نمايم»- و با دست خود با پسرش ابو محمّد فرزند صاحب اين نامه اشاره نمود- در اين وقت مسيح به شمعون نگاه كرد و به او گفت: شرافت بزرگى به تو روى آورده است. پس رحم خود را به رحم آل محمّد پيوند بزن. شمعون گفت: اين كار را انجام دادم.
پس بالاى منبر رفت و محمّد صلّى اللّه عليه و اله خطبه خواند و مرا به ازدواج فرزندش درآورد، و مسيح عليه السّلام و فرزندان محمّد عليهم السّلام و حواريان همه شاهد اين عقد بودند.
هنگامى كه بيدار شدم ترسيدم كه اين رؤيا را براى پدر و جد خود بگويم.
چراكه مىترسيدم آنها مرا به قتل برسانند. من اين سر را در دل داشتم و آن را براى احدى بازگو نكردم. اما محبت حضرت ابو محمّد يعنى امام عسكرى عليه السّلام در دل من ايجاد شده بود، تا جايى كه از خوردن آب و غذا خوددارى مىكردم و به همين دليل بسيار ضعيف و لاغر گشته و مريض شدم. ديگر در شهرهاى