پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٩٠ - ٤ ازدواج حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام
صاحب آن را نمىشناسى؟ گفت: اى ناتوانى كه شناخت اندكى از مقام فرزندان انبيا دارى، به سخنان من با دل و جان گوش بسپار. من مليكه دختر يشوعا پسر قيصر ملك پادشاه روم هستم، مادر من از فرزندان حواريان مىباشد كه نسب او به شمعون، وصى حضرت مسيح مىرسد، اكنون قصّه عجيبى براى تو تعريف خواهم كرد:
هنگامى كه من در سن سيزده سالگى بودم، جدم قيصر تصميم گرفت تا مرا به ازدواج برادرزاده خود درآورد. به همين منظور سيصد مرد از نسل حواريان از كشيشان و راهبان و هفتصد مرد از شخصيتهاى مملكتى را در قصر خود جمع نمود. از اميران لشكر و فرماندهان و رؤساى سپاه و رؤساى طوايف نيز چهار هزار نفر در آن مجلس حضور پيدا كردند. سپس دستور داد تا از خزانه او تختى ساخته شده از جواهرات مختلف را به صحن قصر آوردند و آن را بالاى چهل پلكان قرار دادند. هنگامى كه برادرزاده او از پلهها بالا رفت و صليبها افراشته، اسقفها ايستاده و اسفار انجيل باز شد، صليبها از بالا افتاده و نقش زمين گرديد. پايههاى تخت نيز فرو ريخته، تخت بر زمين آمده و آن كسى كه بالاى تخت نشسته بود بيهوش گرديد. در اين هنگام رنگ صورت اسقفها تغيير يافته و اندامشان به لرزه درآمد.
اسقف بزرگ به جد من گفت: پادشاها، ما را از ديدن اين شومى و نحوست كه دلالت بر زوال دولت دين مسيحى و مذهب ملكانى دارد معاف بدار. جد من اين مسأله را شديدا به فال بد گرفت و به اسقفها گفت: اين ستونها را بلند كرده و صليبها را برافرازيد و برادر اين داماد فروافتاده بخت برگشته را حاضر كنيد تا اين دختر را به ازدواج او درآوريم و نحوست او را به سعادت ديگرى از بين ببريم. هنگامى كه اين كار را كردند همان حوادثى كه