پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢٩ - ٣ احمد بن عبيد الله بن خاقان
زيباروى، خوشاندام و كم سنوسال وارد شد. هنگامى كه نگاه پدرم به او افتاد از جا برخاسته و چند گام به سوى او رفت. من تا آن روز نديده بودم كه پدرم با احدى از بنى هاشم و حتى فرماندهان و وليعهدان چنين عملى انجام دهد. هنگامى كه او وارد شد پدرم با وى معانقه كرده، او را در آغوش كشيده، صورت و شانههاى وى را بوسيده، دستش را گرفت و او را در مصلّاى خود نشانيد.
احمد گويد: پس از اين ماجرا هنگامى كه پدرم بعد از نماز نشست، من به نزد او رفته و در برابرش نشستم. پدرم گفت: اى احمد آيا چيزى از من مىخواهى؟ گفتم: آرى، اى پدر اگر اجازه بدهى آن را از تو بخواهم. پدرم گفت: اجازه دادم اى فرزند، آنچه مىخواهى بگو.
گفتم: اى پدر، اين مردى كه هنگام ظهر به نزد تو آمد و اينگونه با اجلال و اكرام و احترام با او رفتار نموده و خود و پدر و مادرت را فداى او كردى چه كسى بود؟
پدرم در پاسخ من گفت: پسرم، او امام رافضيان بود. او ابن الرّضا بود، سپس لختى سكوت كرده و گفت: پسرم اگر خلافت از خلفاى بنى عبّاس زايل گردد هيچ يك از بنى هاشم به جز اين مرد شايستگى و استحقاق تصدّى اين مقام را ندارد. اما اين مرد به خاطر فضيلت، عفاف، هدايت، صيانت نفس، زهد، عبادت، اخلاق والا و صلاحيت همهجانبهاى كه دارد مستحق اين مقام مىباشد اگر پدر او را ديده بودى، هر آينه مردى را مىديدى جليل، عاقل، خيّر و اهل فضل[١].
[١] . اصول كافى ١/ ٥٠٣- ٥٠٤/ ح ١/ ب ٢٤ و كمال الدّين ١/ ٤١- ٤٢.