پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ١٦٨ - د - معتمد و امام عسكرى عليه السلام
تا شك را از مردم زايل كنم و آنان را از اين ورطهاى كه عقلهاى ضعيف را فاسد كرده است بيرون آورم.
خليفه به جاثليق و راهبان دستور داد تا اينكه در روز سوّم نيز به عادت روزهاى گذشته براى طلب باران خارج شوند، مردم نيز به همراه آنان خارج شوند، نصارى خارج شده و حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام با جمعيت بسيارى به همراه آنان رفتند. نصارى طبق عادت طلب باران خود ايستاده و آن راهب دست به آسمان برداشت. مسيحيان و ساير راهبان نيز دست به آسمان برداشتند. در اين هنگام ابر در آسمان پيدا شده و باران باريد.
در اين هنگام حضرت امام عسكرى عليه السّلام دستور داد تا دست آن راهب را بگيرند و آنچه در دست اوست خارج كنند. ناگاه ديدند كه در ميان انگشتان او استخوانى از آدميزاد وجود دارد، امام عسكرى عليه السّلام آن استخوان را گرفته و در پارچهاى پيچيدند و به او گفتند: حال طلب باران كن. ناگاه ابرها كنار رفته و آفتاب تابيدن گرفت. مردم از اين قضيه متعجّب شدند و خليفه به آن حضرت عرضه داشت: اى ابو محمّد، سرّ اين كار چه بوده است؟!
آن حضرت فرمود: اين استخوان يكى از پيامبران خداوند عزّ و جلّ است كه ايشان با به كارگيرى بعضى از فنون انبيا آن را پيدا كردهاند، و هيچ وقت استخوان پيامبرى در زير آسمان برهنه نمىشود مگر اينكه از آسمان باران مىبارد. آنان از كلام امام عسكرى عليه السّلام خشنود شده و استخوان را امتحان كردند و آن را همانگونه كه آن حضرت فرموده بود يافتند.
حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام پس از اين ماجرا در حالىكه مردم را از آن شبهه نجات داده بودند به خانه خود در سامرا رفتند و خليفه و مسلمانان همه از اين قضيه خشنود شدند. امام حسن عسكرى عليه السّلام با خليفه در رابطه با