سيناى فقاهت - موحد فاطمی، حسن - الصفحة ٢٤٩ - مصاحبه ها
دوستان ايشان تصميم گرفتند كه در قم بمانند و با نبودن پدر بزرگوارشان، بيت امام را از هر نظر اداره كنند. تا اينكه يك روز ظاهراً سرهنگ مولوى تلفنى با ايشان تماس گرفت و خيلى با شدت و حرفهاى زشت و حتى ركيك گفت: تو مجبورى به تركيه بروى. ايشان هم پاسخ داد و ناسزاهاى او را به او برگرداند و گفت: به هيچ وجه به تركيه نمىروم و مىمانم. بعد از آنكه يك ساعت از تلفن گذشت و ما هم همراه ايشان در بيت امام نشسته بوديم، ناگهان رئيس ساواك امنيت قم شخصاً وارد شد و به ايشان گفت: پاشو بريم؛ مجبورى كه بروى. ايشان را از همان داخل منزل امام بازداشت كردند و به تهران بردند و به تركيه فرستادند و به پدر بزرگوارشان ملحق كردند.
بعد از اين جريان ما در عراق ايشان را زيارت كرديم و از جريان تبعيد به تركيه از ايشان پرسيديم. ايشان گفتند: اتفاقاً اين تبعيد من، از نظر امام بسيار مفيد بود؛ براى اينكه هم انسى براى امام بودم و ايشان را از تنهايى بيرون آوردم و هم امام از غذاهاى آنجا استفاده نمىكردند و علاقهاى نداشتند، سعى مىكردم همان غذاهاى ايرانى كه معمولًا امام با آنها آشنايى داشتند، برايشان تهيه كنم و اين رفتن من به تركيه با اينكه خلاف ميل من و مصلحتانديشى دوستان بود، تصادفاً خيلى به مصلحت امام بود.
تا اينكه بنا شد ما را از تركيه به عراق منتقل كنند. ايشان ادامه داد: با امام مطرح كرديم اين انتقال ما به چه صورت است؟ در عراق هم مثل تركيه تحت نظر و بازداشت هستيم يا در عراق مىتوانيم به صورت آزاد زندگى كنيم؟ صحبت شد كه از چه راه ما مىتوانيم اين مسئله را كشف كنيم؟ بعد متوجه شديم موقعى كه مىخواهند ما را به هواپيما