روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٢١٣ - ترجمه
فَنَبَذْنٰاهُ بِالْعَرٰاءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ [١] .آنگه خداى تعالى درخت كدو [٢]برويانيد [٣]تا زود بر آمد و سايهافگند-و از اينجاست كه درخت كدو سريع النّبات باشد-و [٤]در سايۀ آن درخت مىبود،و خداى تعالى بزى [٥]كوهى را بفرستاد تا او را شير مىداد.چون روزى چند بر آمد، درخت كدو آب نيافت بخوشيد [٦]،يونس دلتنگ شد،خداى تعالى به او وحى كرد و گفت:براى درخت كدو كه خشك شد دلتنگ مىشوى![از براى صدهزار مرد و زيادت كه هلاك شدندى دلتنگ نمىشوى!] [٧]و او را اعلام كرد [٨]كه:ايشان ايمان آوردهاند و در طلب[و] [٩]آرزوى تواند.
يونس-عليه السّلام-بيامد،چون به در شهر رسيد شبانى را ديد.شبان او را گفت:تو چه مردى؟گفت:من يونس متّىام.گفت:پادشاه اين شهر و مردمان اين شهر آرزومند ديدار تواند،چرا در شهر نروى؟گفت:نمىروم،و لكن چون تو با شهر شوى پادشاه را سلام من برسان.و بگو [١٠]كه:يونس تو را سلام مىكند.شبان گفت:تو عادت پادشاه و مردمان اين شهر دانى كه هركس كه بر او دروغى بينند [١١]او را بكشند اگر بيّنت از من خواهند من چه گويم؟گفت:اين درخت و اين سنگ گواه تواند.شبان برفت و پادشاه را گفت:مردى بر اين شكل و بر اين هيئت مرا گفت، من يونس متّىام،سلام من به پادشاه برسان،و او برفت.پادشاه گفت:يا كذّاب!ما مدتى دراز [١٢]است تا يونس را طلب مىكنيم و او را نمىيابيم،تو او را از كجا يافتى؟ گفت:من او را فلان جايگاه يافتم [١٣]،و بر اين دو گواه دارم،گفت:كيستند آن گواهان؟گفت:سنگى است و درختى.پادشاه عجب داشت،وزير را با جماعتى معروفان گفت:بروى و بپرسى و بنگرى صحّت اين حديث،اگر راست مىگويد با [١٤]
[١] .سورۀ صافّات(٣٧)آيۀ ١٤٥.
[٢] .آج،لب+را،آو،بم:كدوا.
[٣] .آو،بم،مل+برو.
[٤] .همۀ نسخه بدلها:او.
[٥] .مل:بز.
[٦] .آو،آج،بم،لب،آز:خشك شد.
[٩] [٧] .اساس:ندارد،به قياس با نسخۀ آو،و ديگر نسخه بدلها،افزوده شد.
[٨] .مل:الهام كرد.
[١٠] .آو،آج،بم،لب،آز:برسانى و بگويى.
[١١] .آو،آج،بم،لب،آز:هركس كه دروغى بگويد.
[١٢] .آج،لب،آز:مديد.
[١٣] .همۀ نسخه بدلها:ديدم.
[١٤] .آج،لب،آز:باز.