روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٧١ - ترجمه
بازگفتم و سوگند دادم،گفت:خداى به داند [١].ازآنجا به در آمدم،بر دگر روز در بازار مدينه نشسته بودم،مردى ترسا،نبطى،از اهل شام در بازار آمد و مىگفت:كعب بن مالك كدام است؟او را به من راه نمودند.بيامد نامهاى مرا داد از آن ملك غسّان [٢]،و در آنجا نوشته بود:امّا بعد چنين گفتند مرا كه،صاحبت تو را جفا كرده است و برانده و چون تو مرد ضايع نماند،برخيز و به نزديك من آى تا آنچه مراد تو است حاصل كرده شود.با خود گفتم:اين تمام محنتى [٣]است!آن نامه [٤]بسوختم.
چون چهل روز بر اين بگذشت،رسول مرا گفت:از زن دور شو،گفتم:يا رسول اللّه!طلاقش دهم؟گفت:نه،و لكن نزديكى مكن با او.من به خانه رفتم،او را گفتم خيز و به [٥]خانۀ خود رو،و آن دو كس را نيز هم اين فرمود.اما هلال بن اميّه،مردى پير بود،زن او بيامد و گفت:يا رسول اللّه!هلال بن اميّه مردى پير است و او را اربى نباشد [٦]به زنان،و نمىگريزد او را از خدمتگارى،دستور باشى تا من پيش او باشم و او را خدمت مىكنم؟گفت:روا باشد.بر اين كار مدّت پنجاه روز بر آمد، من بر بام سراى خود نماز بامداد مىكردم كه از سر كوه سلع [٧]ندايى شنيدم كه:
بشارت باد تو را اى كعب مالك!من به روى در افتادم به شكر و دانستم كه خداى فرج فرستاد.همان ساعت سوارى مىتاخت و بشارت مىآورد مرا،من آن جامهها [٨]كه داشتم به او دادم و برخاستم و به مسجد رفتم.چون از در مسجد در شدم،طلحة بن عبيد اللّه بر پاى خاست و مرا در كنار گرفت و گفت:مباركباد كه خداى تعالى توبۀ شما پذيرفت.من بيامدم و رسول را سلام كردم و روى رسول-عليه السّلام-از بشر و بشاشت روشنايى مىداد،مرا گفت:بشارت باد تو را به بهتر روزى كه در همه عمر تو بوده است تا از مادر زادى!گفتم:يا رسول اللّه:أ من عندك أم من عند اللّه؟از نزديك تو يا از نزديك خداى؟گفت:
لا بل من عند اللّه، بل از نزديك خداى،و اين
[١] .مل:بهتر داند.
[٢] .آو،بم،مل:غان.
[٣] .آو،آج،بم،لب:محنت.
[٤] .آج،مج،لب+بگرفتم،مل+از وى بستدم و.
[٥] .همۀ نسخه بدلها،بجز مج:با.
[٦] .آو،آج،بم،لب:حاجتى كم باشد.
[٧] .اساس:تلع،به قياس با نسخۀ آو،و ديگر نسخه بدلها،تصحيح شد.
[٨] .آج،لب:من از جامههايى.