روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٧٠ - ترجمه
آوردمى كه از من قبول كردى،و لكن با تو جز راست [١]نتوانم گفتن،چه اگر جز راستى [٢]گوييم تو را به وحى معلوم كنند و من با تو جز راست نتوانم گفتن،مرا هيچ عذر نبود جز تواني و تكاسل،و اميد مىدارم كه براى آنكه من با تو دروغ نگفتم خداى تعالى توبۀ من قبول كند.[١٢١-ر]و مرا عفو كند.رسول-عليه السّلام-روى به قوم كرد[و گفت:] [٣]
امّا هذا فقد صدقكم الحديث،امّا اين مرد راست بگفت.
آنگاه مرا گفت:برخيز و برو تا خداى را در تو چه حكم است.من برخاستم و از مسجد بيرون آمدم،قوم من روى در من نهادند به ملامت و مرا گفتند:چرا عذر نخواستى كه پيغامبر از تو قبول كردى چنان كه از ديگران،و براى تو استغفار [٤]كردى و چندانى بگفتند كه من برآن گفتن پشيمان شدم،و خواستم تا بروم و خويشتن را دروغزن كنم و از آن قول بازآيم.دگرباره گفتم:على[كل] [٥]حال،راست به از دروغ باشد،و اگر در دروغ نجاتى بود در راست بهتر بود و ازآنجا برفتم.رسول -عليه السّلام-صحابه را گفت:با ايشان هيچ سخن مگوييد [٦]و اختلاط مكنى و از آن [٧]هجران [٨]نمايى،كس گرد ما نگشت و با ما سخن نگفت و جواب سخن ما بازنداد .من سخت دلتنگ شدم و چنان دانستم كه جهان تاريك و متغيّر است و پنداشتم خانهها [٩]و منازل نه آن است كه بود،و من به نماز در مسجد مىشدم و رسول -عليه السّلام-به گوشۀ چشم به من [١٠]نگريدى و روى بگردانيدى،و زنان ما از ما هجران كردند و من و اصحابان من در دلتنگى و گريه و جزع مانديم تا من شبى برخاستم و به بام سراى پسر عمّم فروشدم از دلتنگى و بر او سلام كردم،مرا جواب نداد و چندان كه با او سخن گفتم [١١]جوابم نداد[او را گفتم:به خداى بر تو،تو نمىدانى كه من خداى و رسول را دوست دارم!جواب نداد تا] [١٢]دومبار،سهام بار [١٣]
[١] .آو،آج،بم،مج:راستى.
[٢] .آو،آج،بم:راست.
[١٢] [٣] .اساس:ندارد،از آو،افزوده شد.
[٤] .آو،آج:استغفارى.
[٥] .اساس:ندارد،به قياس با نسخۀ مج،افزوده شد.
[٦] .مل،مج:نگوى.
[٧] .همۀ نسخه بدلها:ايشان.
[٨] .آج،مج،لب:هجرت.
[٩] .اساس:خانها/خانهها.
[١٠] .آو،آج،بم،لب:در من.
[١١] .آو،آج،بم،لب+پاسخ نكرد و.
[١٣] .آو،آج،بم،لب:دو سهبار.