روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٣٠٥ - ترجمه
آنهمه اكرام و اعزاز.عبد اللّه عبّاس گفت:از آن تعجّب بخنديد كه او را به پيرى بشارت دادند به فرزند،و بعضى ديگر گفتند:به خرّمى امن بخنديد،چون بدانست كه ايشان نه به مكرى و مكروهى آمدهاند.مجاهد و عكرمه گفتند:ضحكت،اى حاضت،تقول [١]العرب:ضحكت الارنب اذا حاضت،و قال الشّاعر:
و ضحك الارانب فوق الصّفا
كمثل دم الجوف يوم اللّقاء
فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ
،ما بشارت داديم او را به اسحاق و از پس اسحاق به يعقوب كه فرزندزاده بود.عبد اللّه عبّاس و شعبى گفتند:الوراء،ولد الولد.
و مقريان [٢]خلاف كردند در اعراب يعقوب،ابن عامر و عاصم،و يعقوب خواندند.
و گفتند:محلّ او نصب است به نزع حرف الجرّ،اى بيعقوب،و گفتهاند:به اضمار فعلى،و التّقدير:وهبنا له يعقوب،و باقى قرّاء به رفع خواندند به [٣]ابتدا.و من وراء در جاى خبرش باشد جار و مجرور.
چون بشارت بشنيد به فرزند و فرزندزاده،تپنچه [٤]بر روى زد و گفت:يا ويلتى! اين كلمهاى است كه عرب گويند عند الامر الفظيع،و حرف ندا براى آن در او شد كه پندارى او شخصى است كه اين مرد او را مىبخواند و مىگويد:اى ويل!بيا كه جاى تو است.و امّا«الف»در آخر او محتمل است دو وجه را:شايد تا ندبه را بود چنان كه [٥]:وا زيدا،و وا عمرا [٦]!و شايد كه منقلب بود از«ياى»اضافت،و التّقدير:يا ويلى. أَ أَلِدُ ،استفهام است بر سبيل تعجّب،اى كيف يمكن هذا. وَ أَنَا عَجُوزٌ ،و «واو»حال است،و من پيرىام بدين حال [٧]رسيده.و عجوز،فعول باشد از عجز بناى مبالغت.
محمّد بن اسحاق گفت:نود و دو سالش بود،مجاهد گفت:نود و سه سالش بود. وَ هٰذٰا بَعْلِي شَيْخاً ،[و] [٨]اين [٩]شوهر من است هم پير [١٠].شوهر را براى آن بعل خوانند
[١] .آج،لب،آز:كقول،مل:يقول.
[٢] .آج،لب،آز:مفسّران.
[٣] .آو،آج،بم:بر.
[٤] .آج،لب،آز:طپانچه.
[٥] .آو،آج،بم،لب،آز:چنانچه.
[٦] .آج،لب،آز:عمروا.
[٧] .مل،مج،لب:سال.
[٨] .اساس:ندارد،به قياس با نسخۀ آو،و ديگر نسخه بدلها،افزوده شد.
[٩] .همۀ نسخه بدلها+كه.
[١٠] .همۀ نسخه بدلها+است.