توحید - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣١٧
است و آن مردن عشق است در اروپا و آن مسرتهای خاصی که فقط ناشی از عشق است و یا آثار و ابداعاتی که بشر در اثر این پدیده به وجود میآورد ، و میگویند چون وصال زیاد شده است و رایگانی خیلی زیاد است ، دیگر خود به خود مردن این روح است در بشر . البته این را هم قبول دارند که فراق مطلق هم چیزی نیست ، باید اینها آمیخته باشد ، یعنی اگر برسد به حدی که یأس به وجود بیاید ، دیگر شاهکار و ابداع هم به وجود نمیآید ، باید هم امید باشد و هم فراق هر دو ، که در اینجاست که شاهکار حتما به وجود میآید . اما مسأله " می " و این حرفها اینطور نیست که صرف نداشتن باشد . در مشرق زمین خیلی چیزها از قدیم ممنوع بوده ، گوشت خوک هم همیشه ممنوع بوده ، چرا هرگز در ادبیات گوشت خوک منعکس نیست ؟ " می " اساسا از جهت آن حالت بیخودی و مستی که ایجاد میکند ، حالتی که انسان را از فکر و عقل و این چیزها خالی میکند ، موضوع شعر قرار داده شده است ، منتها آن کسی که از رنج دنیا ناراحت بوده ، میرا از آن جهت توصیف کرده که یک مدتی او را از فکرهای موذی و از فکر درباره مصیبتی که از ناحیه فلان ظالم به او رسیده ، بیخبر نگه میدارد ، و آن کسی که یک مشرب عرفانی داشته که اکثر هم همینطور است از باب اینکه عشق را مافوق عقل میداند و با پیدایش عشق یک حالت بیخودی [ به او دست میدهد ] . البته مقصود بیخودی مافوق خودی عقل است ، نه بیخودی مادون خودی عقل . آن اولی که توصیف میکند ، میخواهد از حد عقل یک درجه پایین بیاید ، میخواهد فاقد عقل باشد ، برسد به درجه حیواناتی که حس نمیکنند . آن دیگری که توصیف میکند ، میخواهد به یک مرحله بیخودی مافوق خودی عقل برسد . بنابراین موضوع واقع شدن میو بادهروی این نکته بوده ، نه اینکه فقط مردم محروم بودهاند ، خیلی از محرومیتها بوده که این جهت را به وجود نیاورده است . اما خوب ، موضوع سبزه و جویبار و این حرفها را شاید راست بگوید و همینطور باشد ، یعنی وقتی که افراد بشر همیشه با بهترین سبزهها و گلها و بهترین جویبارها مواجه بودهاند و شخص از اولی که بچه بوده ، در خانهای که متولد شده است بهترین گلها را دیده ، چشمش به آنها افتاده و بعد هم هر جا رفته غیر از این ندیده ، قهرا این برای او محرک نیست ، هیجانآور نیست ، احساسات او را تهییج نمیکند ولی اگر فاقد آنها باشد و بعد بیاید ببیند ، احساساتش خیلی تهییج میشود .