توحید - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥١
نامه از او میرسید . یک شب سحر ماه رمضان ، خانم من گفت : من امشب یک بار پدرم را خواب دیدم ، یک بار هم این دختری که او میگفت و عکسش را هم با خودش آورده بود . گفت : پدرم را خواب دیدم ، خیلی عصبانی بود ، آمد و با تعرض گفت : فلانی کجاست ؟ گفتم : آقا موضوع چیست ؟ گفت : او میخواهد برود با یک دختر مسیحی ازدواج کند . گفتم : نه آقا ، او حالا خودش هم ازدواج نمیکند ، بعد خانم من گفت : من خود دختر را در نوبت دوم در خواب دیدم ، با او صحبت کردم ، گفتم : دختر جان ! تو چرا این پسر را رها نمیکنی و مرتب نامه مینویسی ؟ تو یک دختر مسیحی هستی ، او مسلمان است ، تو غربی هستی ، او شرقی است ، ازدواج شما تناسب ندارد . دیدم آن دختر گفت فردا نامه من میرسد ، در آن نامه جواب شما را نوشتهام . علامت نامه من هم این است که در پشت آن دو تا ٨ هست . خانم من این را نقل کرد و همین حرفها سبب شد که ما آن روز دیرتر بخوابیم . بعد هم که نما ز خواندیم نخوابیدیم . تقریبا نیم ساعت از طلوع آفتاب گذشته بود که زنگ در صدا کرد . آن جوان خودش رفت . پستی بود . هفت هشت دقیقهای طول کشید تا نامه را باز کرد و خواند . وقتی آمد دیدم رنگ در صورتش نیست . گفت : سبحانالله ! نامه خود دختر است . نوشته بود که چندی است در بیمارستان هستم و عمل کردهام و معلوم هم نیست خوب بشوم و این نامه را الان من میگویم و یک نفر دیگر است که دارد برای تو مینویسد ( گفت همان وقت هم بیماری قلبی داشت و گفته بود که شاید احتیاج به عمل پیدا کنم ) . شاید هم تو بعد از این دیگر نامهای از من دریافت نکنی و من مرده باشم . و در آخر نوشته بود که در آدرس من عوض شده است ، اگر خواستی بعد از این ، نامهای برای من بنویسی به این آدرس جدید بنویس : خیابان . . . ، خانه ٨٨ ، این ٨٨ هم پشت همان نامه بود ! به فاصله یک ساعت این موضوع تعبیر شد . حالا این به نظر شما چطور قابل توجیه است ؟ این یک امری است که مربوط به یک حادثه آینده است ، جز اینکه بگوییم یک نوع القائی است که حقیقت آن را نمیتوانیم بفهمیم چیست [ چیز دیگری نمیتوانیم بگوییم ] . من هنوز خوابهای عجیبتر از این هم از خانم خودم شنیدهام . اصلا مردن پدرش را شب خبر داد ، جریان خیلی عجیبی بود .