حرکت و زمان در فلسفه اسلامی 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٥
اعتبار میشود . یعنی جسمی که مرکب از ماده و صورت است ، اگر ماده به کلی معدوم شود محال است مرکب باقی بماند ، پس معلوم میشود آن ماده جزء این نیست ، ضم الحجر فی جنب الانسان است . چیزی که ما آنرا جزء بدانیم و با رفتن آن ثلمهای در کل پیدا نشود ، جزء نیست و اعتبارا جزء دانسته شده است . ولی یک وقت هست که میگوییم که این جزء بنحو خصوص جزء نیست ، ولی بنحو عموم جزء هست . یعنی جسم مرکب است از این صورت و ماده ما . به عبارت دیگر بحث ما در این است که چه چیز به چه چیز منعدم میشود ، کل به چه منعدم میشود . پس بحث ما در تشخص کل است یعنی این شخصیت و هویت و اینکه این فرد این فرد است . آیا اینکه این فرد این فرد باشد به این است که صورت همان صورت باشد و ماده همان ماده ؟ یا اینکه صورت همان صورت باشد ولی ماده مائی در کار باشد ؟ پس ماده دخیل در تشخص است ، یعنی اگر نباشد این شخص این شخص نیست ، ولی نه بنحو خصوص ، بلکه بنحو عموم ، یعنی ماده ما . کما اینکه در جنس و فصل هم مطلب همین طور است . یعنی برای اینکه ماهیت همان ماهیت باشد و ماهیت دیگری نشده باشد ، ضرورت دارد که فصل همان فصل باشد ، ولی ضرورت ندارد که جنس همان فرد از جنس باشد . اگر یک جنس دیگری هم به جای آن بیاید بلامانع است . این خلاصه حرف و تعبیری است که در اینجا [ در متن ] دارند . پس تا اینجا مطلب از این قرار شد که ماده که در تشخص جسم و واقعیت آن معتبر است ، به نحو ابهام و عموم معتبر است ، و جنس که در ماهیت فصل معتبر است به نحو ابهام و عموم معتبر است .
کل یا دارای اجزای طولی است و یا اجزای عرضی
ممکن است اشکال شود که چطور میشود و چه خصوصیتی در اینجا هست که یک مرکبی وجود داشته باشد که یک جزئش بنحو مبهم اخذ شده باشد و جزء