حرکت و زمان در فلسفه اسلامی 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٥
مقوله عرضی ، یک فکر ارسطوئی است . اساس این مقولات بر اینست که برای جوهر وجودی است و برای هر یک از مقولات عرضی وجودی جداگانه . یعنی موجودات عالم دسته بندی شدهاند و در ده مقوله قرار گرفتهاند . یک مقوله که جوهر است موضوع قرار میگیرد برای مقولات دیگر و خود آن مقولات هم گاهی موضوع قرار میگیرند برای مقولات دیگر ، یعنی عرض موضوع برای عرض دیگر میشود ، و هر جا هم که عرض موضوع عرض دیگر واقع بشود ، در نهایت امر باید منتهی به جوهر شود . و محال است که خود آن عرض قائم به عرض باشد و آن هم قائم به عرض دیگر و در نهایت به جوهر منتهی نشود . پس اساس این فکر بر نوعی بینونت و جدائی میان جوهر و عرض است ، یعنی به هر حال جوهر از خود ماهیتی دارد و عرض هم از خود ماهیتی دیگر ، و هر یک از جوهر و عرض ماهیتی دارند و وجودی ، چیزی که هست وجود عرض قائم به وجود جوهر است . این اساس فکر ارسطوئی است .
سیر تفکر فلسفی غرب درباره جوهر و عرض
بعد درباره این مطلب کند و کاوهایی انجام گرفته است و تا حدود زیادی اساس این فکر متزلزل شده است . در دنیای جدید ، در اروپا ، درباره جوهر و عرض فکری که پیدا شده در جهت نفی جوهر پیدا شده ، یعنی آمدهاند گفتهاند اینکه ما میآییم اشیاء را تقسیم میکنیم به جوهری و اعراضی ، و جوهر را موضوع و محل اعراض میدانیم ، مثلا اگر در جسم شیرینی و رنگ و حجم و وزن میبینیم و میگوییم یک چیزی هست که همه اینها قائم به آنست ، از کجا که چنین چیزی باشد ؟ وقتی که فلسفه حسی پیدا شد و گفت جز به آنچه که حس به ما میدهد نمیشود اعتماد کرد ، قهرا آمد گفت هر جوهری جز مجموع اعراض چیز دیگری نیست . این سیبی که شما در آن جوهر را به منزله اصل قرار دادهاید ، و اینها را به منزله خواص جوهر و به عنوان رنگ و بو و حجم و . . . آن قرار دادهاید ، نه به منزله