حرکت و زمان در فلسفه اسلامی 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦١
شود . این محال است که یک چیزی مطلوب بالذات نفس باشد و بعد بیزاری از آن پیدا بشود . علت خستگی در این عالم این است که آنچه که آنرا مطلوب تصور میکند بعد از آنکه به آن میرسد به نحو طبیعی احساس میکند که این مطلوب حقیقی وی نبوده . مثلا عاشق خیال میکند همه دنیا در معشوقش خلاصه میشود و بعد از رسیدن به او از باب اینکه میگویند وصال مدفن عشق است ، میبیند مطلب جور دیگری است و سردی پیدا میشود . این از باب این است که واقعا معشوق بالذات او این نبوده است و خیال میکرده که این است ، یعنی بعد از رسیدن ، از راه یک نوع استشمام فطری احساس میکند که به گم شده اصلیش نرسیده است ، نه اینکه واقعا گم شده و مطلوبش بوده و بعد مطلوب تبدیل به منفور شده ، بلکه کشف میکند که مطلوب واقعیش نبوده . لهذا اشیاء اگر بسوی غایت واقعی و حقیقیشان حرکت بکنند و برسند ، محال است که آرامش پیدا نکنند . " « ألا بذکر الله تطمئن القلوب " ، اشاره به همین مطلب است . یعنی انسان یک طبیعتی دارد که به هر چه برسد آرام نمیگیرد ، چون واقعا مطلوب بالذات او نیست ، ولی وقتی به مطلوب بالذات خودش برسد محال است که آرام نگیرد و باز بخواهد از آنجا منتقل بشود به جای دیگر . آنجا سر منزلی نیست که اگر کسی به آن برسد اندیشه انتقال به منزل دیگر هم برایش پیدا بشود . بنابراین مسأله خستگیها مربوط به طبیعت مادی است نه مربوط به طبیعت روحانی . طبیعت مادی آنچه که انجام میدهد بنحوی مقتضای خود طبیعت است ، ولی بنحوی دیگر مقتضای خود طبیعت نیست . و گفتیم این حالت بین طبیعت اولی و حالت اجبار است ، نه اجبار است و نه طبیعت اولی ، نوعی کره و کراهت برای طبیعت هست ، پس در واقع وقتی طبیعت این کارها را انجام میدهد ، این اعیاء و خستگی ناشی از آن جنبه استکراه طبیعت است .