حرکت و زمان در فلسفه اسلامی 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٠
مجموع اینها یک واحد واقعی را به وجود آوردهاند [١] .
جسمیت به اعتبار لابشرطی حتی بر روح هم صادق است ، حتی بر روح هم قابل
انطباق است . ولی به اعتبار دیگر ، یعنی اگر ما نظر بیاندازیم بر جسمیت
و نظرمان محدود باشد فقط به همین جزء ، به این اعتبار دیگر روح نیست و
جسم تنها است و روح در مقابل آن است ، و همچنین ماده و صورت ، یعنی
اعتبار ماده و صورت اعتبار کثرت است و اعتبار جنس و فصل اعتبار وحدت
است .
پس اینکه ماده و صورت را با جنس و فصل یکی نمیگیرند ، و در عین حال
میگویند جنس از ماده گرفته شده است و فصل از صورت و بعد از این سؤال
پیش میآید که اگر اینجور است پس یکی است ، جوابش این است که :
مقصود این است که جنس از همان چیزی اخذ شده است که ماده اخذ شده است
و فصل از همان چیزی انتزاع شده که صورت انتزاع شده است ، با این تفاوت
که آن چیزی که مأخذ جنس هست به صورت لا بشرط اعتبار میشود ، و جنس و
فصل از آن انتزاع میشود ، یعنی به حالت وحدت و یگانگی بدون اینکه این
مرزهای قابل انتزاع را در نظر بگیریم و اگر آن را به اعتبار بشرط لائی اخذ
بکنیم ، ماده و صورت از آن انتزاع میشود .
حال اگر کسی بگوید که : اگر ماده تغییر بکند ، شما میگویید ماده بنحو
[١] یعنی روح و بدن یک واحد اعتباری نیست ، مثل کبوتر و آشیانه که مثال میزنند و دکارت قائل به آن بود . یکی از انحرافاتی که در فلسفه پیدا شد و بعد عکس العمل هائی هم به وجود آورد ، ثنویت دکارت بود . فرض افلاطون هم درباره روح و بدن یک فرض ثنوی است . ارسطو مسأله را به شکل ماده و صورت در میآورد و از ثنویت آن میکاهد . بعدها در فلسفه صدرالمتألهین که حرکت جوهریه پیدا میشود از ثنویت باز هم بیشتر کاسته میشود و جهت وحدت تقویت میشود . ولی در اروپا در جهت عکس عمل میشود یعنی باز بر میگردند به ثنویتی از قبیل ثنویت افلاطون ، یعنی روح برای خودش چیزی جدا است و بدن هم برای خودش چیزی است ، چند روزی مصلحت اقتضا کرده که در کنار یکدیگر زندگی بکنند ، مثل زن و شوهر !