دانشنامه عقايد اسلامي - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢١٧
٣٥٣٨.بحار الأنوار ـ به نقل از مفضّل بن عمر ـ: امام صادق عليه السلام فرمود : «اى مفضّل! در همه اندام بدن بينديش كه چه سان هر يك براى نيازى در نظر گرفته شده اند ؛ دست ها براى چاره جويى كارها ، پاها براى تلاش ، چشم ها براى راه يافتن ، دهان براى غذا خوردن ، معده براى گوارش ، جگر براى عصاره گيرى ، سوراخ ها براى بيرون راندن فضولات بدن ، ظرف ها [١] براى حمل آنها ، آلت تناسلى براى برپايى نسل بشر و همين گونه ، اگر در همه اندام ها به دقّت بنگرى و فكرت را به كار اندازى ، مى بينى كه هر يك به درستى و با حكمت ، تقدير و تدبير شده است» . گفتم: اى مولاى من ! گروهى مى گويند كه اين ، كارِ طبيعت است . امام عليه السلام فرمود : «از آنان بپرس. آيا اين طبيعت ، بر مانند اين كارها دانايى و توانايى دارد ، يا اين گونه نيست؟ اگر آن را داراى دانايى و توانايى دانستند ، پس چرا از قبول آفريدگار ، تن مى زنند؟ كار او همين است؛ و اگر گفتند كه طبيعت ، اين كارها را بدون علم و قصد [و به تصادف] مى كند ، درستى و حكمت اين كارها ، دلالت بر خلافِ اين مى كند و اين كارها را از آفريدگارى حكيم مى بيند و آنچه آنان طبيعت مى نامند ، سنّتى جارى در خلقت اوست كه همو جارى اش كرده است ... . اى مفضّل! به حواسّ ويژه انسان كه بدان بر غير خود برترى يافته ، بنگر كه چگونه چشم ها را در سر قرار داده است؛ مانند چراغ هاى بالاى مناره ، تا بتواند چيزها را از بالا ببيند و در اندام زير آن ، مانند دست و پاها قرار نداد تا آسيب پذير باشند و به جهت پرداختن به كارها و حركت [دست و پا ]آسيب ببينند و متأثر و ناقص شوند. نيز در اندام ميانى بدن ، مانند شكم و پشت هم قرار نداد تا چرخش و سركشى اش به چيزها ، سختش آيد . پس چون در هيچ يك از اين اندام ها جايگاه مناسبى نبود ، سر ، بهترين جايگاه براى حواس و به منزله پناهگاهى براى آنها شد . حواس را پنج [گونه] قرار داد تا پنج [چيز] را حس كنند و از درك هيچ محسوسى در نمانند . چشم را براى درك رنگ ها قرار داد و اگر رنگ ها بودند ، امّا چشمى نبود تا آنها را درك كند ، هيچ فايده اى نداشتند و گوش را آفريد تا صداها را درك كند و اگر صداها بودند ، امّا گوشى نبود كه آنها را درك كند ، هيچ نيازى به آنها نبود و چنين است حواسّ ديگر . آن سو نيز مى شود استدلال نمود . اگر چشمى بود ، ولى رنگ هايى وجود نداشتند ، براى چشم معنايى نبود و اگر گوشى بود و صداهايى نبود ، گوش ، جايگاهى نداشت . پس بنگر كه چگونه برخى را بر اين تقدير نموده كه چيزهايى ديگر را دريابند و براى هر حسّى ، محسوسى قرار داده كه بدان مى پردازد و براى هر محسوسى ، حسّى قرار داده كه آن را درك مى كند . و با وجود اين ، اشيايى را واسطه ميان حسّ و محسوس قرار داده كه حواس ، جز بدانها راه به جايى نمى برند ؛ مانند نور و هوا كه اگر نورى نبود تا رنگ را براى چشم آشكار كند ، چشم نمى توانست رنگ را درك كند و اگر هوايى نبود كه صدا را به گوش برساند ، گوش نمى توانست صدا را درك كند . حال آيا بر كسى كه درست بينديشد و فكرش را به كار اندازد ، مخفى مى مانَد كه فراهم آوردن چنين زمينه ها و هماهنگى ميان حواسّ و محسوسات و آماده كردن واسطه هايى براى درك و نيل حواس به محسوسات بدين گونه كه من توصيف كردم ، جز از خواست و تقدير فاعلى باريك بين و آگاه است؟».
[١] مانند مثانه.