دانشنامه عقايد اسلامي - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٧٥
ببينند ، و نيز به خود بنگرند ، بلكه ببينند كه وجود عاريتى ايشان، در كنار وجود كامل او ، عدم است و قدرت ناقص ايشان در جنب قدرت كامل او ، ناتوانى است و بالاتر آن كه از خود بيخود مى شوند، علم و قدرت خود را وا مى نهند و خداى سبحان، در اراده و قدرت و علم ايشان، تصرّف مى كند و از اين رو، جز آنچه خدا بخواهد، نمى خواهند و جز اراده خدا، چيزى را اراده نمى كنند و به قدرت خدا در چيزها تصرّف كرده، مُرده را زنده مى كنند و خورشيد را باز مى گردانند و ماه را مى شكافند ، همان گونه كه امير مؤمنان فرمود : ما قَلَعتُ بابَ خَيبرَ بِقُوَّةٍ جِسمانِيَّةٍ ، بَل بِقُوَّةٍ رَبّانِيَّةٍ . [١] من، درِ خيبر را نه با قدرت جسمانى، كه با قدرت الهى كَنْدم . و معنايى كه از فناى در خدا و بقاى با خدا، فهمش ممكن و منافى با اصول دين نيست ، همين معناست [٢] و به عبارت ديگر ، حجاب هاى نورانى ، موانع بنده
[١] بحار الأنوار : ج ٥٨ ص ٤٧، الأمالي للصدوق : ص ٦٠٤ ح ٨٤٠، روضة الواعظين : ص ١٤٢ كلاهما نحوه .[٢] راهى كه علاّمه مجلسى پيموده، بيشتر به طريقه اهل ذوق شبيه است و مشكلى نيست كه به طريقه اهل بحث و نظر هم اشاره كنيم تا سودش عام تر و بهره اش كامل تر باشد . عالم مادّى ، عالم حركت و تكامل است و نفس نيز از جهت تعلّقش به بدن مادّى و بلكه اتّحاد با آن به همين حكم، محكوم است و آن، يكسره در منازل سير خود حركت مى كند و از درجات كمال، بالا مى رود و به حقّ متعال، نزديك مى گردد تا آن جا كه به مرزهاى امكان و وجوب مى رسد كه در اين هنگام، حركتش پايان مى پذيرد و از حركت مى ايستد «و بى گمان ، مرز نهايى تا پروردگار توست» و منزل هاى سير ، مراتب ميان مادّه و بالاترين مرتبه وجود است و اين منزل ها از يك ديدگاه به مادّى و غير مادى تقسيم مى شود . مرحله اوّل ، مرحله هايى كه نفس، آنها را مى پيمايد تا به حدّ تجرّد برسد . مرحله دوم ، مراتب كمالى عالى برتر از اين است كه هر مرتبه آن نسبت به مرتبه پيشين ، نسبت علّت به معلول را دارد و يا رابطه ميان معناى اسمى و حرفى و مستقل به غير مستقل و از اين رو، مرتبه برتر كمالات مرتبه فروتر را در بر دارد و عكس آن صحيح نيست . پس هر گاه كمانِ وجود به پايين آيد ، مرتبه ها ضعيف و مرزهاى عدم، فراوان مى شوند و هر گاه بالا رود ، مرتبه ها قوّت مى گيرند و مرزها كاهش مى يابند تا آن كه به وجود بى حدّ و مرز برسند و رسيدن نفس به هر مرتبه، به معناى تعلّقش به آن مرتبه است و به عبارت ديگر ، يعنى مشاهده ارتباطش با آن وجود كه براى خود نسبت به او استقلالى نبيند و اگر مى خواهى، بگو : به فناى از ذات خود و به در آمدن از حدودى كه احاطه اش كرده است . پس از اين مقدّمه مى گوييم : حدود لازم هر مرتبه كه بر حقيقت وجودى شى ء در آن مرتبه ، عارض مى شود ، آن را از وصول به مرتبه بالا و رسيدن به كمالات و عظمت آن مرتبه، باز مى دارد . پس چون چيزى از اين حدود بيرون رود و آن قيدها را از خود بكَنَد ، ترّقى به درجه بالاتر برايش ممكن مى شود و در اين هنگام ، خود را متعلّق آن و غير مستقل از آن مى بيند و ارزش و شرافت و كمال و عظمت خود را مى يابد . پس آن حدودند كه حاجب از حقيقت وجود مطلق از هر قيدند و نفس شيفته لذّت هاى مادّى در تاريكى هاى حدود و پوشش قيود در غلتيده و آن، دورترين نفس ها از حقّ متعال است . پس هر گاه از قيود مادّى جدا شود و رشته تعلّقش را به زخارف اين دنياى پست ببُرد ، به عالم نور و سرور و بها و كرامت، نزديك مى شود تا آن كه تجرّدى عالى بيابد و نفس خود را جوهرى مجرّد از مادّه و صورت ببيند و در اين هنگام است كه از حجاب هاى ظلمانى بيرون مى آيد كه همان حقيقت گناهان و معاصى و اخلاق ناپسند است و رأس آنها هم حبّ دنيا و چسبيدن به طبيعت است و هر دو گروه، از پيامبر روايت كرده اند كه: «حبّ دنيا، رأس هر خطاست» ؛ امّا نفس در اين مرتبه، هنوز گرفتار حجاب هاى نورانى است كه نازك تر و رقيق تر است و از اين رو، تشخيص آنها دشوارتر و شناختشان به دقّت و تيزبينى بيشترى نيازمند است و بسى سالكِ اين راه كه چون برخى مرتبه هاى پايين را مشاهده كرد ، پنداشت كه به نهايت كمالات و بالاترين درجات رسيده و همين، سبب درجا زدن او در همان مرتبه و در حجاب شدنش مى شود ؛ و چه نيكو سروده است : {٠ شيشه، شفّاف و خَمر، شفّاف است هر دو مانند و كار، دشوار است ٠} {٠ گو كه خمر است اين و ظرفى نيست يا كه گو بوده ظرف و خمرى نيست. ٠} پس هر كس عنايت حق او را در بر گيرد و توفيق يارى اش كند ، خدايش ويژه بندگى خويش مى كند و دلش را در تسخير خود در مى آورد و قلبش را از محبّت خود، پُر مى سازد و محبّت ديگران را از دلش مى زدايد و نورش را بر آن مى تاباند و انوار عظمت سيماى خويش را به او مى نمايد و حجاب كبريايى و سراپرده عزّت و جلال خويش را از او برمى دارد و در نهانش برايش جلوه مى كند و سپس، او را به پايدارى در كار و جايگير شدن در مرتبه خويش، موفّق مى دارد و همه حجاب ها را از او مى زدايد و به عزّت پاك خداىِ خدايگان در مى آويزد كه زندگى اش گوارا و حياتش پاكيزه خواهد بود . خوشا به حال او ، خوشا به حال او ! و از آنچه گفتيم، آشكار شد كه معناى برداشتن حجاب، مشاهده عدم استقلال نفس است و از اين رو ، برداشتن حجاب، مانند انعدام عالم نمى شود ، بلكه فقط موجب مى شود كه ما سواىِ خداى متعال را ، متعلّق به او و غير مستقل ببينيم و محالى لازم نمى آيد و با هيچ يك از اصول دين، تنافى اى نمى يابد ؛ و خداوند، هدايتگر و ياور است (بحار الأنوار : ج ٥٨ ص ٤٨، حاشيه مصحّح) .