عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٨٢ - فروغى از شخصيت حضرت مولىالموحدين
|
گر از وطن سفر كنم سفر به سوى او كنم |
ز حج بيت بگذرم طواف كوى او كنم |
|
كز احترام مولدشحرم شدست محترم
|
الا كه رحمت آيتى ز رحمت على بود |
همه كتاب انبيا حكايت على بود |
|
|
بهشت و هرچه اندرو عنايت على بود |
اجل نعمت خدا ولايت على بود |
|
در اين ولا بگو نعم كه هست اعظم نعم
|
بهشت را بهشتهام بهشت من على بود |
على است آن كه از رخش بهشت منجلىبود |
|
|
به غير ديده داشتن نشان احولى بود |
كسى است عاشق ولى كه ناظر ولى بود |
|
به دست ديگران دهد كليد گلشن ارم
او گرچه از ازل در علم حق اول مسلمان حقيقى بود، در ظاهر حيات هم در برگشت رسول الهى از غار حرا به روز اول بعثت اول شخص از مردان بود كه به رهبر اسلام تسليم شد و در آن وقت سيزده بهار از عمر گرانمايه او بيشتر نگذشته بود.
ايمانش به خدا و رسول و معاد خالصترين ايمان و باورش شديدترين باور و در برابر هيبت و عظمت حضرت حق خائفترين انسان و در اعتلاى كلمه الله پرزحمتترين مردم و به پيامبر و معنويت او نزديكترين موجود و در آراستگى به مناقب آراستهترين بشر و در سابقه خدمت به دين خدا پرسابقهترين مؤمن و در درجات انسانى والاترين بنده حق و در قدر و منزلت بىنظير و از كرامت نفسى كريمترين مخلوق خدا پس از پيامبر عزيز اسلام ٦ بود.
|
بر خاك درگهت به ارادت نشستهايم |
در انتظار چشم عنايت نشستهايم |
|
|
شاهان عالميم و گدايان كوى تو |
رندانه بر سرير قناعت نشستهايم |
|
|
چشم طمع به غير تو از غير بستهايم |
تا در قصور عز و مناعت نشستهايم |
|
|
ما را به بارگاه سليمان نياز نيست |
ما ديو نفس كشته و راحت نشستهايم |
|
|
ما تشنگان چشمه فيض ولايتيم |
با اشتياق جام ولايت نشستهايم |
|
|
در آستان مهر و ولاى تو يا على |
عمريست مستحق كرامت نشستهايم |
|
|
در دادگاه عدل از اعمال زشت خويش |
شرمندهايم و بهر شفاعت نشستهايم |
|
|
ما سر سپردهايم به جانان ز جان و دل |
در پاش تا قيام قيامت نشستهايم |
|
آن زمان كه همه از كمك به حق مىنشستند او قيام مىكرد و وقتى همه از سخن گفتن در راه خدا باز مىايستادند او فرياد مىزد و هرگاه همه متوقف مىشدند او با كمك نور حق حركت مىكرد، سخن بيجا نمىگفت، كلامش محكمترين و پرمنفعتترين كلام بود، رأيش بهترين رأى و از تمام جهانيان در شجاعت قلب شجاعتر و عملش نيكوترين عمل و از تمام انسانهاى تاريخ به امور ظاهر و باطن عارفتر بود!!
پادشاه ملك دين بود، ايستادگيش براى كمك به حق از همه بيشتر بود، براى مردم مؤمن پدرى مهربان و براى برداشتن بار ضعيفان انسانى دلسوز و چون او كسى حامى و حافظ منافع مردم مستضعف نبود.
بر مردم كافر و معاند عذاب سخت و براى اهل ايمان باران رحمت و بر پويندگان راه حجتى قوى و براى سالكان مسلك عشق بهترين راهنما بود.
او كوهى بود كه هيچ طوفان و بادى وى را نلرزاند و به فرموده رسول خدا ٦: از نظر بدن معمولى بود ولى در امر حق بسيار قوى و نيرومند جلوه مىكرد. خود را كوچك مىشمرد ولى در پيشگاه حق بسيار بزرگ بود، زمين مهمانى عزيزتر و از نظر