عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣٦٧ - وعظى از فقيه خراسانى
و بيابانك و كرمان و سيرجان و خلاصه مناطقى كه پاى عالم به آنجا نرسيده بود مىرفت و گاهى مخارج سفر و حتى جلسه وعظ و تبليغ را از خود مرحمت مىفرمود، علت سفرش با مركب حيوانى به اين خاطر بود كه در روزگار وى در آن مناطق ماشين نبود، يا به قدرى كم بود كه رفع حاجت نمىكرد.
علاقه داشتم آن بزرگ انسان با فضيلت را زيارت كنم، ولى توفيق رفيق راه نمىشد، تا سفرى به مشهد مقدس مشرف شدم، يك شب پس از زيارت در شبستان نهاوندى در مسجد گوهرشاد جمعيتى را ديدم كه با جان و دل به سخنان مردى كه نور خدا از چهرهاش آشكار بود توجه دارند، از خادم شبستان پرسيدم:
گوينده و واعظ كيست؟ پاسخ داد: حاج شيخ غلامرضا يزدى معروف به فقيه خراسانى.
در آن مجلس پرفيض شركت كردم، با لهجه شيرين يزدى در حالى كه گاهى اشك از ديدگان مباركش بر چهره نورانيش جارى مىشد مشغول موعظه بود در حال موعظه اين حكايت را نقل كرد:
با مردى در يزد آشنا بودم كه از هر جهت مورد اعتمادم بود، يك شب مرا به منزلش جهت صرف شام دعوت كرد، به من گفت: علت اين دعوت اين است كه در امر كسب طرفى در كرمان دارم براى رسيدگى به حساب به يزد آمده و در خانه من مهمان است و شديدا علاقه دارد شما را زيارت كند، به او گفتم: پس از نماز و منبر خواهم آمد، چون برنامه مسجد تمام شد، سوار الاغ شدم و به طرف خانه آن مرد حركت كردم، باران مىآمد كوچهها پر از گل و لاى بود، وارد كوچه معهود شدم، پاى الاغ به سوراخى كه آب باران در آن مىرفت فرو رفت و من به زمين افتادم و عمامه و عبايم گل شد، صاحبخانه آمد مرا كمك كرد و به خانه برد.
فرستادم از خانهام عمامه و عبا آوردند و مهمانى را طى كردم و نزديك نيمه شب به