ابن تيميه امام سلفى ها - قاسم اف، الياس - الصفحة ١٦٥ - ابن تيميه و تكذيب وجود خليفه اول در جيش اسامه
رجال سند اين خبر رجال صحاح سته هستند جز موسى بن ابراهيم و او ثقه است.
ابوجحاف وعيسى بن عطية مىگويند: ابوبكر فرداى روزى كه بيعت شد خطبه خواند وگفت (در نقل بلاذرى: سه روز متوالى مىگفت:) اى مردم من رأى شما را رها كردم همانا من بهترين شما نيستم، پس به بهترين خود بيعت كنيد ....[١]
اقيلوني اقيلوني لست بخيركم؛[٢] ابوبكر پس از بيعت مىگفت: مرا رها كنيد، مرا رها كنيد، من بهترين شما نيستم.
خطب أبوبكر حين بويع واستخلف فقال: ألا وإني قد وليتكم ولستُ بخيركم؛[٣] ابوبكر پس از بيعت خطبه خواند وضمن آن گفت: آگاه باشيد كه همانا من سرپرستى شما را بر عهده گرفتم در حالى كه بهترين شما نيستم.
اين خبر را انس بن مالك، عروه، معمر از اهل مدينه، قيس بن ابىحازم و زهرى روايت كردهاند وابن كثير سند خود را صحيح دانسته است.
ابوبكر گفت: بيعت من ناگهانى و سنجده نشده بود وآن به اين جهت بود كه من از فتنه مىترسيدم.[٤]
فلان شخص (زبير در مراسم حج) گفت: اگر عمر بميرد قطعا با فلانى (با اميرالمؤمنين عليه السلام) بيعت خواهم كرد، به خدا سوگند بيعت ابوبكر چيزى جز ناگهانى وناسنجيده نبود. عمر بن خطاب در پاسخ گفت: آرى، بيعت ابوبكر ناگهانى وناسنجيده بود وخداوند شرش را دفع نمود.[٥]
عن طارق بن شهاب عن رافع بن أبي رافع قال: لما استخلف الناس أبابكر قلت: صاحبي الذي أمرني أن لا أتأمر على رجلين فارتحلت فانتهيت إلى المدينة فتعرضت لابيبكر فقلت له: يا أبابكر أتعرفني؟ قال: نعم. قلت: أتذكر شيئا قلته لي أن لا أتأمر على رجلين وقد وليت أمر الامة؟ فقال: إن رسول الله صلى الله عليه وآله قبض والناس حديث عهد بكفر فخفت عليهم أن يرتدوا وأن يختلفوا فدخلت فيها وأنا كاره ولم يزل بي أصحابي، فلم يزل يعتذر حتى عذرته؛[٦] رافع بن ابىرافع در غزوه ذات السلاسل همراه ابوبكر بود واز او خواست كه اورا راهنمايى ونصيحت كند. ابوبكر ضمن چند مورد گفت: حتى بر دو نفر هم امير مشو. وقتى ابوبكر به خلافت رسيد رافع گفت: (ابوبكر) همان صاحب من است كه مرا امر نمود حتى بر دو نفر هم امير نشوم. پس به مدينه به نزد ابوبكر رفت وگفت: آيا مرا مىشناسى؟ ابوبكر گفت: آرى، گفت: آيا به ياد دارى كه به من گفتى: حتى بر دو نفر هم امير نشوم، ولى خود سرپرستى اين امت را بر عهده گرفتى؟ ابوبكر گفت: پيامبر صلى الله عليه وآله از دنيا رفت در حالى كه مردم به
[١] . معجم الاوسط، ج ٨، ص ٢٦٧؛ انساب الاشراف، ج ١، ص ٢٥٥؛ مجمع الزوائد، ج ٥، ص ١٨٣؛ كنز العمال، ج ٥، ح ١٤١١٢، رجال سند بلارى ثقه هستند، ولى هر دو خبر منقطع است.
[٢] . السير الكبير محمد بن حسن شيبانى، ج ١، ص ٣٦؛ فضائل الصحابه احمد، ج ١، ص ١٣٢، ح ١٢٥؛ انسابالاشراف، ج ١، ص ٢٥٣؛ شرح بخارى ابن بطال، ج ١٩، ص ٤٧٨؛ الانصاف باقلانى، ج ١، ص ٢١؛ تفسير قرطبى، ج ١، ص ٢٧٢ و ج ٧، ص ١٥٢؛ تلخيص الحبير، ج ٤، ص ٤٤؛ تفسير آلوسى، ج ٢٠، ص ٣٢٧.
[٣] . انساب الاشراف، ج ١، ص ٢٥٥؛ طبقات الكبرى، ج ٣، ص ١٨٢؛ الثقات ابن حبان، ج ٢، ص ١٥٧؛ مصنف عبدالرزاق، ج ١١، ص ٣٣٦؛ سيره ابن هشام، ج ٤، ص ١٠٧٥؛ تاريخ طبرى، ج ٢، ص ٤٥٠؛ كنز العمال، ح ١٤٠٦٢ و ح ١٤٠٦٤ و ح ١٤٠٧٣ وح ١٤١١٨؛ تاريخ ابن كثير، ج ٥، ص ٢٦٩.
[٤] . انسابالاشراف بلاذرى، ج ١، ص ٢٥٥؛ سبل الهدى والرشاد، ج ١٢، ص ٣١٥.
[٥] . صحيح بخارى، ح ٦٨٣٠، كتاب الحدود، باب رَجْمِ الْحُبْلَى مِنَ الزِّنَا إِذَا أَحْصَنَتْ.
[٦] . الاصابه ابن حجر، ج ٢، ص ٣٦٦، شرح حال رافع رقم ٢٥٤٤، به نقل از ابن خزيمه با اختصار؛ كنز العمال ج ٥ ص ٥٨٦، ح ١٤٠٤٣ به نقل از ابن راهويه، عدنى، بغوى و ابن خزيمه؛ كبير طبرانى ٥ ص ٢١ ح ٤٤٦٨.