ابن تيميه امام سلفى ها - قاسم اف، الياس - الصفحة ١٦٤ - ابن تيميه و تكذيب وجود خليفه اول در جيش اسامه
آن چه را كه عمر جايز مىداند.[١] رجال احمد همگى ثقه واز رجال صحاح سته هستند.
٤. عبد الرحمن بن يزيد بن جابر مىگويد: ابوبكر زمينى را براى عيينه بن حصن جدا نمود وبراى او آن را نوشت. طلحه يا غير طلحه به او گفت: ما مىبينيم كه عمر به زودى خليفه خواهد شد، خوب است كه اين نامه ودستور را براى او بخوانى. عيينه به نزد عمر رفت ونامه را خواناند، عمر آن نامه را پاره نمود. عيينه از ابوبكر خواست تا يك نامه ديگر بنويسد، ابوبكر گفت: به خدا سوگند چيزى را كه عمر رد كرده، دو باره انجام نخواهم داد.[٢] رجال اين سند نيز ثقه وخبر منقطع است.
اينگونه اخبار ثابت مىكند كه هرگز ابوبكر اخبار واحاديثى را كه در باره خلافتش به راه انداختهاند نشنيده بوده واز آنها خبرى نداشته است؛ زيرا آن اخبار بعدها در زمان معاويه وبنى اميه وضع شدهاند وهمچنين از اين اخبار استفاده مىشود كه عمر بن خطاب خلافت را با اجبار برعهده ابوبكر قرار داده است وچنانكه در داستان سقيفه نيز ثابت است وقتى انصار گفتند: از ما يك نفر خليفه مىشود و از شما يك نفر، ابوبكر گفت: از ما امير و از شما وزير، پس به يكى از عمر يا ابوعبيده بيعت كنيد. عمر گفت: بلكه با تو بيعت مىكنيم تو سيد و بهترين ما ومحبوبترين فرد به پيامبر صلى الله عليه وآله هستى، پس از دست ابوبكر گرفت وبا او بيعت نمود.[٣]
از اين خبر نيز واقعيت اين امر استفاده مىشود ودر برخى نقلها وارد شده كه عمر بن خطاب گفت: از ترس اينكه انصار به كسى بيعت كنند وما دوست نداشته باشيم با او بيعت كنيم، لذا مخالفت كنيم، پس فساد واختلاف پيش آيد، لذا (با شتاب وبدون مشورت) با ابوبكر بيعت كردم. لذا اگر بعد از اين با كسى بدون مشورت بيعت شود، نبايد از آن پيروى شود از خوف اينكه بيعتكننده و بيعتشونده كشته شوند.[٤] طبق همين سخن خود خليفه دوم، پس نبايد مردم با ابوبكر بيعت مىكردند وخلافت خود خليفه دوم نيز طبق اين قاعدهى خود او نامشروع بوده است.
عن موسى بن إبراهيم عن رجل من آل ربيعة أنه بلغه أن أبا بكر حين استخلف قعد في بيته حزينا فدخل عليه عمر فأقبل عليه يلومه وقال: أنت كلفتني هذا الامر وشكا إليه الحكم بين الناس فقال له عمر: أو ما علمت أن رسول الله صلى الله عليه وآله قال: إن الوالي إذا اجتهد فأصاب الحق فله أجران وإن اجتهد فأخطأ الحق فله أجر واحد فكأنه سهل على أبي بكر. (ابن راهوية وخيثمة في فضائل الصحابة هب؛[٥] موسى بن ابراهيم مىگويد: ابوبكر وقتى خلافت را بر عهده گرفت در منزلش غمگين نشست، پس عمر بر او داخل شد، ابوبكر به او روى كرد و او را مذمت نمود و گفت: تو اين امر را بر عهده من گذاشتى، واز قضاوت كردن بين مردم (وناتوانى خود در اين موضوع) به او شكايت نمود. عمر گفت: مگر نمىدانى كه پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: همانا حاكم وقتى بر ثواب حكم كند دو اجر خواهد گرفت و اگر اجتهاد كند وخطا كند يك اجر خواهد داشت. پس گويا امر براى ابوبكر آسان گشت.
[١] . فضائل الصحابه احمد، ج ١، ص ٣٧٢، ح ٣٦٣؛ تاريخ ابن عساكر، ج ٩، ص ١٩٦؛ كنز العمال، ج ١٢، ص ٥٨٣، ح ٣٥٨١٣ به نقل از يعقوب بن سفيان.
[٢] . الاموال، ج ٢، ص ١٤٦، ح ٥٩١؛ كنز العمال، ج ١٢، ص ٥٣٦، ح ٣٥٧٣٧.
[٣] . صحيح بخارى، ح ٣٦٦٨، كتابالفضائل، باب فضائل ابوبكر، باب ٣٤.
[٤] . صحيح بخارى، ح ٦٨٣٠، كتاب الحدود، باب رَجْمِ الْحُبْلَى مِنَ الزِّنَا إِذَا أَحْصَنَتْ.
[٥] . مصنف عبد الرزاق، ج ١١، ص ٣٢٨، ح ٢٠٦٧٤؛ شعب الايمان بيهقى، ج ١٦، ص ٧٩، ح ٧٢٧١؛ كنز العمال، ج ٥، ص ٦٣٠، ح ١٤١١٠ به نقل از ابن راهويه وفضائل الصحابه خيثمه.