اسرار عبادات - جوادی آملی، عبدالله - الصفحة ٢٦٠ - تعين فائده عبادت است
يقين نيست . چون يقين باطن عبادت است , به عبادت متصل است . بدون عبادت انسان نمى تواند يقين پيدا كند . ممكن است كسى عالم بشود اما به سر عبادت نرسد , يك عبادت صورى داشته باشد , او اهل يقين نيست , او اگر هنگام گناه يا امتحان رسيد دستش مى لرزد , احيانا ممكن است از آيات الهى بيرون بيايد مثل بلعم باعور [٨] كه از پوست در آمد : و اتل عليهم نباء الذى آتيناه آياتنا فانسلخ [٩] منها فاتبعه الشيطان [١٠] . فرمود ما آيات و انوار را به او داديم و اين لباس نورانى را در بر او كرديم اما او عملا از اين لباس در آمد . گاهى خداوند به انسان لباس بزرگى مى پوشاند ولى او عملا اين لباس را مى كند . برهنه مى شود و وقتى برهنه شد شيطان او را دنبال مى كند .
پس اگر خواستيم ببينيم عبادات ما مغزى دارد يا نه , ببينيم به يقين رسيده ايم يا نه , چون يقين را خداى سبحان فائده عبادت مى داند و اين يقين محبت مى آورد . انسان تا به چيزى معرفت پيدا نكند محبت پيدا نمى كند و انسان به مقدار محبتش مى ارزد و با محبوبش محشور مى شود . اگر يك وقت انسان خواست دوست على و اولاد على عليهم السلام بشود كه ذخيره اى بالاتر از مسئله تولى و تبرى نيست [١١] . يعنى بايد بعد از معرفت خدا آنها را
[٨]تفسير صافى , ج ٢ , ص ٢٥٣ .
آيه ١٧٥ سوره اعراف در مورد بلعم باعورا نازل شده است . فى المجمع عن الباقر عليه السلام : الاصل فيه بلعم ثم ضرب الله مثلا لكل موثر هواه على هدى الله من اهل القبله .
[٩]انسلاخ يعنى از پوست در آوردن . سلاخ به قصابى گويند كه پوست گوسفندان را مى كند .
[١٠]سوره اعراف آيه ١٧٥ .
[١١]يكى از سادات و علماء قم وضع مزاجى شان طورى شد كه خون به مغزش نمى رسيد . بعد از يك مدتى درمان و معالجه وقتى به عيادتش رفتيم , گفت وضعم طورى شده بود كه بچه ها را نمى شناختم . حتى فرزندانم را هم نمى شناختم . اينها همه از ياد من رفته بودند , ولى زيارت عاشوراء فراموشم نشده بود . اين نشانه آن محبت است كه يك حادثه اى كه پيش مى آيد به علل و عوامل مادى آسيب مى رساند اما به آن پيوند معنوى آسيب نمى رساند . ايشان مى گفتند بچه ها من را به تهران بردند و برگرداندند اما هيچكدام از آنها را نمى شناختم ولى زيارت عاشورا فراموشم نشد . اين علاقه به حسين بن على سلام الله عليه محصول آن معرفت است .