سياست نامه امام علي (ع) - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٩٠
٢٦٠.المناقب : گرفت و تا خانه اش بُرد . آن گاه از احوالش پرسيد . زن گفت: على بن ابى طالب ، شوهرم را به يكى از مناطق مرزى فرستاد . او كشته شد و كودكانى يتيم برايم به جاى گذاشت. چيزى ندارم و نياز ، مرا به كلفتى مردم ، وا داشته است. على عليه السلام بازگشت و آن شب را تا صبح، مضطرب بود. هنگامى كه صبح شد ، زنبيلى غذا به دوش گرفت. برخى گفتند: بگذار به جاى تو بر دوش كشيم. فرمود: «چه كسى روز قيامت ، گناه مرا بر دوش مى كشد؟». سپس به درِ خانه آمد و در را كوبيد. زن گفت: كيستى؟ فرمود: «بنده اى كه ديروز ، مشك آبت را به دوش كشيد. در را باز كن. غذايى براى كودكان ، همراه من است». زن گفت: خدا از تو خشنود باشد و ميان من و على بن ابى طالب ، داورى كند! سپس داخل خانه شد و فرمود: «دوست مى دارم ثوابى به دست آورم. تو خمير مى كنى و نان مى پزى يا كودكان را سرگرم مى كنى تا من نان بپزم؟». زن گفت: من به پختن نان ، آگاه تر و بر آن ، توانمندترم. تو با كودكان باش و آنان را سرگرم كن ، تا از پختن نان ، فارغ شوم. زن به سوى آردها رفت و آنها را خمير كرد و على عليه السلام به سوى گوشت رفت و آن را پخت و از خرما و گوشت و ديگر خوراكى ها ، لقمه به دهان كودكان مى گذاشت ، و هرگاه كودكان ، لقمه اى مى خوردند ، به آنها مى گفت: «فرزندم! على بن ابى طالب را حلال كن به خاطر آنچه بر تو گذشته است» . وقتى زن ، آرد را خمير كرد ، گفت: اى بنده خدا! تنور را روشن كن . على عليه السلام ، شتابان ، براى روشن كردنش حركت كرد . وقتى شعله ورش ساخت و به صورتش برخورد كرد ، گفت: «اى على! بچش. اين است كيفر كسى كه بيوه زنان و يتيمان را رها سازد» .