جلوههای اعجاز معصومین - راوندی، قطب الدین - الصفحة ٤٦٧ - نامه امام كاظم(ع) به احمد بن عمر
حضرت مجددا فرمود: برو و طلب معرفت كن. او چون مرد ديندارى بود، در پى امام كاظم- ٧- روان شد تا اينكه حضرت به يكى از املاكش رفت. در راه، ايشان را ملاقات كرد و گفت: اى فرزند رسول خدا! من خدا را شاهد مىگيرم كه محتاج تو هستم. پس مرا بر آنچه كه شناختش بر من لازم است راهنمايى كن.
پس امام كاظم- ٧- امامت امير مؤمنان و حقانيت او را بعد از رسول خدا و امامان بعدش تا امام صادق را براى او گفت و سپس سكوت كرد.
آن مرد گفت: فدايت شوم! امروز امام كيست؟
فرمود: اگر بگويم قبول مىكنى؟
گفت: بلى.
فرمود: من هستم.
آن مرد گفت: به چه چيزى استدلال مىكنى؟
حضرت فرمود: به سوى آن درخت برو- و به درختى در آنجا اشاره كرد- و به او بگو: موسى بن جعفر- ٧- به تو مىگويد: بيا.
مىگويد: درخت را ديدم كه زمين را شكافت و آمد و جلو آن حضرت ايستاد و بعد حضرت اشاره كرد و درخت برگشت.
پس آن مرد به امامت امام كاظم- ٧- هم اقرار كرد و خاموشى و عبادت را در پيش گرفت. و قبل از آن خوابهاى خوب و زيبا مىديد و گاهى هم در مورد او كسان ديگر، خواب مىديدند. ولى بعد از آن، خواب و رؤيا قطع شد. پس امام صادق- ٧- را در خواب ديد و از قطع شدن رؤيا شكايت كرد.
حضرت فرمود: غمگين مباش، وقتى كه ايمان در قلب مؤمنى رسوخ كرد، رؤيا از او برداشته مىشود[١].
نامه امام كاظم (ع) به احمد بن عمر
(١) ٢- احمد بن عمر حلال روايت مىكند: از «اخرس» شنيدم كه امام كاظم
[١] بحار الانوار: ٦١/ ١٨٨، حديث ٥٤.