جلوههای اعجاز معصومین - راوندی، قطب الدین - الصفحة ٣٥٩ - داستان قاسم بن علاء
نشاند. و با ما غذا خورد و بعد دستهاى خويش را شستيم. آنگاه آن مرد برخاست و نامهاى از جعبهاش بيرون آورد و به قاسم داد. و قاسم، نامه را گرفت و بوسيد و به كاتبش كه «ابو عبد اللَّه بن ابى سلمه» نام داشت، داد تا بخواند. وقتى كه كاتب نامه را باز كرد و خواند، گريست تا اينكه قاسم گريه او را احساس كرد. پرسيد: اى ابو عبد اللَّه! خير باشد، آيا در آن چيزى هست كه تو را ناراحت كرده است؟
گفت: خير.
(١) پرسيد: پس در آن چه نوشته است؟
گفت: چهل روز بعد از رسيدن اين نامه، تو از دنيا خواهى رفت. و بعد از نه روز از وصول اين نامه تو مريض خواهى شد. و بعد از اين، خداوند بينايى تو را به تو باز مىگرداند و تو هفت برابر ثواب خواهى داشت.
قاسم پرسيد: آيا در اين هنگام، دينم سالم است؟
گفت: دينت سالم خواهد بود.
در اين هنگام قاسم خنديد و گفت: بعد از اين عمر (طولانى)، ديگر چه آرزويى دارم؟
آن مرد برخاست و از توبرهاش سه لنگ، يك برد يمانى قرمز، يك عمامه دو پارچه و يك دستمال بيرون آورد. و قاسم آنها را گرفت. و قبل از آن هم پيراهنى داشت كه امام على النقى- ٧- به او خلعت داده بود.
و قاسم در امور دنيا دوستى داشت كه ناصبى بود، به نام عبد الرحمن. او به خانه آمد. پس قاسم گفت: نامه را براى او بخوانيد، چون دوست دارم او هدايت شود.
گفتند: اين چيزى است كه برخى از شيعيان آن را قبول نمىكنند تا چه رسد به عبد الرحمن. ولى قاسم نامه را بيرون آورد و گفت: برايش بخوانند تا برسد به جايى كه وقت مرگ را تعيين كرده است.
عبد الرحمن رو به قاسم گفت: از خدا بترس! تو در دين خود، مرد دانايى هستى. و خداوند متعال مىفرمايد: وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ