عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٦٥ - گفتگوى يوسف با زليخا
گفت: تو را به شكنجهگران زندان مىسپارم، جواب داد: در آن وقت است كه خداوند مهربان و مولاى عزيزم مرا مىخرد[١].
چون به زندان افتاد عرضه داشت:
[رب السجن أحب إلي مما يدعونني إليه][٢].
يوسف گفت: پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از عملى كه مرا به آن مىخوانند.
چون پس از نه سال به عللى كه قرآن ذكر كرده از زندان آزاد شد و سلطان مصر به وى احترام كرد و به او گفت: امروز مقامت نزد ما معلوم شد و تو در اين دستگاه امين و صاحب منزلتى، مىتوانست بگويد: من فرزند يعقوبم و منزل ما شهر كنعان است؛ اكنون اسب تيز پايى به من بده تا به ديار خود روم و به ديدار پدر و مادرم خوشحال شوم، ولى اين معنا را نگفت؛ زيرا ملت مصر را اسير كاخ نشينان ديد و عباد خدا را دچار مردم ظالم و ستمگر مشاهده كرد، پيش خود گفت: در اين دستگاه نفوذ كنم، باشد كه روزى در سايه به دست آوردن آبروى مردمى و قدرت بتوانم اين جامعه شيطان زده و گرفتار طاغوت و طاغوتيان را نجات دهم!!
به عزيز مصر گفت:
[اجعلني على خزائن الأرض إني حفيظ عليم][٣].
يوسف گفت: مرا سرپرست خزانههاى اين سرزمين قرار ده؛ زيرا من نگهبان دانايى هستم.
چون مدتى در آن پست خدمت كرد و امانت و لياقت و كفايت خود را نشان داد
[١] - اقوال الائمة: ٥/ ٢٥.
[٢] - يوسف( ١٢) ٣٣.
[٣] - يوسف( ١٢): ٥٥.