پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢٠١ - علل و اسباب صلح به روايت تاريخ
طبرسى در «احتجاج»[١] شبيه اين سبب را از امام مجتبى عليه السّلام روايت كرده است.
٢. زيد بن وهب جهنى آورده است: پس از مجروح شدن امام مجتبى عليه السّلام در مدائن، از آن حضرت پرسيدم در اين شرايط، چه موضعى اتخاذ خواهد كرد.
امام عليه السّلام پاسخ داد:
به خدا سوگند! معاويه را بهتر از افرادى مىدانم كه مدعى پيروى از منند ولى در صدد كشتنم برآمدند، زندگىام را چپاول كردند و اموالم را ستاندند. به خدا سوگند! اگر با معاويه درگير شوم، همين افراد گردنم را گرفته و مرا تسليم وى خواهند كرد. به خدا سوگند! اگر با عزّت و شرف تن به صلح با معاويه بدهم بهتر از آن است كه مرا به اسارت گرفته و به قتل برساند و يا بر من منّت بنهد كه اين كار تا پايان دنيا لكه ننگ و عارى بر تارك بنى هاشم بماند و معاويه و دودمانش همواره بر زنده و مرده ما منّت داشته باشند.[٢]
٣. سليم بن قيس هلالى مىگويد: وقتى معاويه به كوفه آمد، امام حسن عليه السّلام در حضور وى بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثناى خداوند چنين فرمود:
مردم! معاويه مدعى شده كه من او را شايسته خلافت دانسته ولى در خودم چنين شايستگى نمىبينم. معاويه دروغ گفته، من در كتاب الهى (قرآن) و بر زبان نبىّ اكرم صلّى اللّه عليه و اله از خود مردم به آنان سزاوارترم. به خدا سوگند! اگر مردم به من دست بيعت بدهند و اطاعتم كرده و از من حمايت و پشتيبانى كنند. آسمان، باران خويش و زمين بركات خود را بر آنان ارزانى خواهد داشت و تو، اى معاويه! طمع خلافت در
[١] . بحار الأنوار ٤٤/ ١٩.
[٢] . احتجاج طبرسى ١٤٨.